رنگـین‌کـلـآم                                        می‌رسد روزی به دست مستحق
            خُـرده‌کـلـآمهای سعید                                                       جان من! ننویس غیر از حرف حق
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
وان مواعید که کردی مرواد از یادت

شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست
جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت

ابو درده
ظهر در خانه‌ی پدری، مادر آش رشته چهارشنبه سوری را بار گذاشته بود. بعد از
کشیدن غذا آدمکی خمیری را از دیگ خارج کرد و در سینی گذاشت و گفت: «اینم
ابو درده!» تعجب کردم، بعد از این همه سن! اولین باره که اسم ابودرده را
می‌شنوم. گفتم: «ابو درده دیگه کیه؟» توضیح داد که این آدمک از خمیر رشته
درست می‌شود و همراه با رشته به آش اضافه می‌شود. این آدمک نماد دردهاست که
باید به جوی آب انداخته شود تا همانطور که آب کثافات را می‌برد، درد و بلا
هم از خانواده، دوستان و فامیل برود.
ازو پرسیدم: این رسم از که آموختی؟ گفت: مادرم.
آقا هوشنگ و آقا فرهاد
•    امروز داستان یک هوشنگ و یک فرهاد دیگر را می‌خواندم. جالب بود.  آقا هوشنگ! دقیقاً به خاطر داره که 32 سال قبل با کی و کی چند تا شپش کشته اما آقا فرهاد! که رئیس سابق سازمان برنامه و بودجه‌ [رئیس فعلی دانشگاه تهران] بوده به خاطر نداره که 2 سال قبل چگونه حماسه‌ساز شده و به چه کسی رأی داده!

- تکه‌ای از خاطرات هوشنگ:
هوشنگ: درست همین روزها بود. بهار سال 1354 داشت می‌آمد. در سلول 9 بند 5 کمیته مشترک زیر آفتاب کم رمق نشسته ‏بودیم و داشتیم شپش می‌کشتیم. 9 نفر بودیم ....

- تکه‌ای از خاطرات فرهاد:
خبرنگار: شما در انتخابات نهم، به چه كسی رأی دادید؟
فرهاد: در دوره دوم به آقای احمدی‌نژاد رأی دادم.

خبرنگار: در دوره اول به چه كسی؟
فرهاد: به خاطر ندارم.


•    در روز انتخابات ساعت 5 عصر از جلوی یک مسجد رد می‌شوی، سوت و کور. یک نگهبان با اسلحه جلوی درب ایستاده و پارچه‌ای ناخوانا روی دیوار نصب شده. می‌پرسی: اینجا رای‌گیریه؟ می‌گوید: بله. و قرص مچ‌ات را می‌گیرد تا به داخل بفرستد!. به بهانه‌ای از دستش در می‌روی. شب به دیدن یک دوست می‌روی. تله‌ویزیون روشن است. چه می‌بینی؟ ملتی که این روزها حتی برای «گرفتن» حوصله‌ و نای ایستادن در صف را ندارند، با جادوی سیما برای «دادن» صف کشیده‌اند. جل‌الخالق!

نرم نرمك می‌رسد اینك بهار
بوی باران بوی سبزه بوی خاك
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاك
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم كبوترهای مست
نرم نرمك می‌رسد اینك بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه‌ها و دشت‌ها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نیمه باز
خوش به حال دختر میخك كه می‌خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی‌پوشی به كام
باده رنگین نمی‌نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می كه می‌باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر كامی نگیریم از بهار
گر نكویی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ
------------------------------------- فریدون مشیری