رنگـین‌کـلـآم                                        می‌رسد روزی به دست مستحق
            خُـرده‌کـلـآمهای سعید                                                       جان من! ننویس غیر از حرف حق
مسابقه‌ی دو بچه وله‌ش!
مقدمه:
نقل می‌کنند که هیتلر، فبل از عقده‌گشایی و لشکرکشی به دیگر کشورها، آلمانها را ترغیب ‌می‌کرده که با حداکثر ظرفیت، بچه تولید کنند و از آنجا که به ازای تولید هر بچه، امکانات و دستمزد بیشتری در اختیار تولیدکننده قرار می‌داده، پس ملت، خورد و خوراک را فراموش کرده و شب و روز به کار تولید بچه ‌پرداختند.

شنیدم؛ در آن زمان، ملت آنچنان شیفته‌ی کار و تولید شده بودند که دختربچه‌ها و پسربچه‌ها نیز به محض رسیدن به سن باروری، با اشتیاق و بدون فوتِ وقت، بچه تولید می‌کردند و البته لازم به ذکر نیست که دوقلو و چندقلوزایی چه امتیازاتی داشته.

به هر حال در همان دوران، یک زوج آلمانی که بتازگی ازدواج کرده بودند با حرص و ولع به افزایش تولیدات ملی می‌پردازند و چنان در کار تولید، غرق می‌شوند که صبحانه، نهار و شام را فراموش می‌کنند. البته فراموش که نه، چون عروس‌خانم به نوصیه‌های مادرش و برای احترام به شوهر، در سه وعده روزانه، برای آماده کردن غذا؛ بطور موقت، خط تولید را متوقف می‌کرده اما هر بار و با شکایت همکار، بلافاصله خط تولید را فعال و با وجدانی آسوده از آش‌نپزی، خودش را در خدمتِ تولید قرار می‌داده.
بعد از گذشتِ دو شبانه‌روز بدین منوال، در شیفت عصر، عروس می‌پرسد:
«عزیزم! گرسنه‌ت نیست؟»
و داماد جواب می‌دهد:
«نه عزیزم! فعلاً تولید مهم‌تره!»

بعد از سه شبانه‌روز کار؛ صیح روز چهارم و در سرمای آلمان، عروس، آرام چشمش را باز می‌کند و می‌بیند که شاه‌داماد حین کار خوابیده، پس آهسته کارخانه‌ی آدم‌سازی را تعطیل می‌کند و برای تخلیه‌ی مواد زائد، به انبار ضایعات، واقع در گوشه‌ی حیاط می‌رود. بعد از تخلیه و برگشت؛ کنار بخاری می‌ایستد و جلوی دامن‌ش را بالا می‌زند تا بهتر گرم شود. در همین موقع، داماد چشمش را باز می‌کند و می‌بیند که همسرش تولید را رها کرده و جلوی بخاری ایستاده، پس می‌پرسد: «عزیزم! چرا خط تولید رو متوقف کردی؟»
عروس می‌گوید: «اولش برای تخلیه‌ی ضایعات ولی الان بعلت یخ‌زدن خطِ تولید!»

بگذریم. بعضی‌ها نقل می‌کنند که هیتلر با این طرح قصد داشته شکم‌های گرسنه را زیاد کند تا به فرمان او و بناچار، به سوی غذاهای لذیذ در دیگر کشورها سرازیر شوند و بعضی هم دلایل دیگری را مطرح می‌کنند که البت راست و دروغش به خودشان مربوط است.

بعد از این مقدمه‌، بپردازم به اصل موضوع:
همزمان با صدور این فرمان؛ یعنی فرمان بچه‌زایی، هیتلر به فکر می‌افتد تا برای خودنمایی و افزایش جمعیتِ نژاد آریایی، مسابقه‌ی «دو بچه وله‌ش» را برای نژادهای آریایی در سراسر دنیا ترتیب بدهد و به بچه‌زای بیشتر، جائزه بدهد. البته او برای هدایتِ تولیدات به سمتِ کیفیت، اعلام می‌کند که به گنده‌زائی نیز توجه می‌کند و قرار می‌شود مسابقه در دو بخش؛ یعنی «بچه‌زائی» و «گنده‌زائی» برگزار شود.

از آنجا که در آلمان آدم‌قحطی بوده هیتلر برای سرزمین‌های پارس، یک نفر پارسی با سابقه‌ی درخشان ‌را بعنوان داور انتخاب می‌کند و او؛ یعنی داور، سه سوته دو تا از بستگانش؛ بنام‌های شاه‌باجی و عم‌قزی، را بهمراه یکی از دوستان؛ یعنی سکینه، بعنوان کاندیداهای نهایی معرفی می‌کند و برای جلوگیری از هر گونه شائبه‌ی تقلب، قرار می‌شود تا مسابقه‌ی نهایی؛ بین این سه کاندیدا، در حضور هیتلر و هوادارانش، و در یکی از کوره‌های آدم‌سازی برگزار شود.

گزارش مسابقه:

اولین کاندیدا؛ یعنی شاه‌باجی‌، با شکمی گنده که با داربست به گردن و کتف‌هایش مهار شده، در میان فریادهای «هیتلر، هیتلر» به داخل کوره‌ی آدم‌سازی می‌رود و لحظاتی بعد، وقتی از کوره در می‌رود!، داور با شرمندگی اعلام می‌کند: «بچه نبود باد بود»، و همین جمله‌ی داور باعث می‌شود تا بچه‌محل‌های شیرازی دست بگیرند و یک‌صدا چنین بخوانند:

«شاباجی خانم زائيده‏»
«بالای اطاق خوابيده‏»
«ماباجی خانم رسيده‏»
«هسه هولو سائيده‏»
«شاباجی خانم بچه‏ت كو؟»
«قيچی ماماچه‏ت كو؟»
«بچه نبود باد بود»
«تخم علی داد بود»*

نوبت به کاندیدای دوم؛ یعنی عم‌قزی، می‌رسد که با شکمی گنده و سوار بر تختِ روان، بسوی کوره‌ی آدم‌سازی می‌رود در حالی که طرفدارانش سر از پا نمی‌شناسند:

«عم‌قزی‌جون گل بکار»
«هر چی که ‌خواستیم بیار»

و لازم بذکر نیست که خواسته‌ی طرفداران از عم‌قزی، شش هفت تا بچه‌ معمولی و یا حداقل یک غول‌بچه بوده و نه چیزی دیگر.
با این شرح، عم‌قزی به داخل کوره می‌رود. لحظاتی بعد او نیز از کوره به در می‌رود! و پشت‌بندش داور اعلام می‌کند که تولیداتِ عم‌قزی، تنها سه قورباغه بوده و بچه‌ای در شکم نداشته است.
بعد از نظر داور، ظریفی که در آن حوالی نشسته بود گفت: پس این شکم‌های گنده، داربست و تختِ روان برای چه بود؟ کسی نشنید. سپس طرفدارهای دو آتشه‌ی عم‌قزی که از ماجرای قورباغه‌ها برافروخته شده بودند، بی‌اختیار، عم‌قزی را قور قوری خطاب کرده یک‌صدا فریاد زدند:

«قور قوری‌جون گُه کاشتی»
«اون چی نخواستیم داشتی»

نوبت به آخرین کاندیدا؛ یعنی سکینه، رسید. سکینه با وضعی طبیعی به کوره‌ی آدم‌سازی رفت و لحظاتی بعد بطور طبیعی برگشت و پس از او؛ داور، با ناامیدی از عملکرد کاندیداهای قبلی به کوره رفت و بعد از برگشتن شادمان اعلام کرد که سکینه دو تا کاکلی زائیده. پس همگی؛ یعنی پیشوا، قائد، هیتلر، آدولف، ... و بقیه‌، با خوشحالی چنین دم گرفتند:

«سکینه بزایه دو تا کاکلی»
«یکی اردشیر و یکی کامران»

و در پایان؛ معلوم نشد به کدام دلیل، هیتلر با دستهای خودش هر دو جایزه را به سکینه داد؟
ایام به کام

×××
• ترانه‌های محلی فارس: صادق همایونی
• شاید مامان این فرد (صاحب عکس) یکی از برندگان مسابقه در بخش گنده‌زایی بوده.

مرد چاقالو
اختلاس
اختلاس

[برگرفته از کتاب التفاصیل: فریدون مدللی 1298- 1364]
... و اختلاس بر وزن اسکناس اندر لغت سرقت را گویند و اخص آن سرقت دیوانیان است از خزانه و در تسمیه‌ این کلمه عقاید متفاوت است؛ زمره‌ای کتابت آن با «ص» کرده و ریشه‌ی آن را «خلوص» دانسته‌اند و حجت ایشان این که مامور مختلس را ارادت و اخلاص چنان است که کیسه‌ی خویش را از خزانه‌ی دیوان فرق ننهد و جدایی در میانه نبیند. چنان که شاعر می‌فرماید:

خلوص نیت و اخلاص چون به پیش آمد
ز جیب خویش منه فرق، جیب دولت را

ببر ز کیسه‌ی دیوان و قصر و کاخ بساز
به خویش راه مده خواری و مذلت را

گروهی دیگر اختلاس را از «اختلال حواس» گرفته و به همین علت مختلسین را از سیاست و مجازات معاف دانسته‌اند.

ز اختلال حواس است اختلاس، ای دوست
که هوشیار بدین کار تن نخواهد داد

جنون محض بود، ورنه مرد روشن رای
تن از برای یکی پیرهن نخواهد داد!

خواجه علی طفیلی در رساله‌ی «مصباح المختلسین» اختلاس اندک را تحریم فرموده و حجتی که آورده این است که چنین مختلس را یارای ارضای فراتران خود نیست و گاه باشد که مغرضین بر وی حسد برند و به زندانش اندازند.

در پی دانه مرو همچو کبوتر که تو را
عاقبت بهر یکی دانه به دام اندازند

صید کن شیر صفت، نیم بخور، نیم ببخش
تا به هر جا که روی بر تو سلام اندازند!

و بر مختلس است که در امر اختلاس، همت بلند دارد و از مسروقات خویش بخشی گران نثار فراتران کند و بقیت آن به نام خویش و پیوند به کار ابتیاع ضیاع* زند و عمر در شادکامی به سر آورد که گفته‌اند:

تو دزدی می‌کن و در کیسه انداز
که دزدان‌راست در این ره سرودی

اگر دزدی نباشد در ادارات
در استخدام دولت، نیست سودی

×××
• ضیاع: آب و ملک و زمین
من وبلاگ تعیین می‌کنم.
تو دهنی به وبلاگهاچکیده:
من وبلاگ تعیین می‌کنم.
من وبلاگِ برتر تعیین می‌كنم، من تو دهن این‌ وبلاگ می‌زنم، من بلاگرتر تعیین می‌كنم، من به پشتیبانی از خایه‌های خاتمی بلاگرتر تعیین می‌كنم، من به واسطه اینكه قدرت، مرا قبول دارد (تكبیر حضار) بلاگرتر تعیین می‌کنم. من وبلاگ تعیین می‌کنم، من به پشتیبانی از این وبلاگ‌ها، به اسرائیل سفر می‌کنم، من به پشتوانه‌ی دولت؛ در روزنامه‌ی ایران، ستون تعیین می‌کنم.

متن پیام
بسمه تعالی
بلاگ‌آباد از ابتدای تشکیل مصیبت‌ها دیده است، مصیبت‌های بسیار بزرگ و بعضی پیروزها حاصل شد كه البته آن هم بزرگ بوده، مصیبت‌‌های بازداشت، شکنجه و زندان. مصیبت‌های جشن تولد و اولین بلاگر که تا پارسال بابا کوتاه نمی‌آمد و حالا بازتاب کوتاه نمی‌آید!. مصیبت‌های وبلاگ‌های مادر مرده که مورد هجوم قبیله‌ی آپاچی قرار می‌گرفتند. مصیبت‌های ف‌ی‌ل‌ت‌رینگ که من وقتی چشمم به این وبلاگ‌ها می‌افتد، فحش‌هایی بر زبانم جاری می‌شود كه نمی‌توانم در اینجا بازگو کنم. من از همین‌جا به وبلاگ‌های ف‌ی‌ل‌ت‌رشده؛ بخاطر چیزفهمی‌شان، تبریک می‌گویم و به ف‌ی‌ل‌ت‌رکنندگان؛ بخاطر چیزنفهمی‌شان و ضایع کردن بیت‌المال، تسلیت می‌گویم.

خوب، ما حساب بكنیم كه این مصیبت‌ها برای چه به بلاگ‌آباد وارد شد، مگر اهالی چه می‌گفتند و چه می‌گویند كه از آنوقتی كه وبلاگ در آمده است تا حالا ف‌ی‌ل‌ت‌ر، بازداشت، زندان و دربدری و همه اینها ادامه دارد. اهالی بلاگ‌آباد چه می‌گفتند كه مستحق این عقوبات شدند؟

بلاگ‌آباد یک مطلب‌ش این است که آقا بالاسر و قیّم نمی‌خواهد، و اگر چنانچه فرض بكنیم که فلان آقا؛ به استناد گفته‌های بازتاب و روزنامه‌ی ایران، بابای بلاگ‌آباد بوده كه نبوده، به چه حقی برای اهالی سرنوشت معین می‌كند. هر كسی سرنوشتش با خودش است، مگر پدرهای ما ولی ما هستند؟ از طرفی یک شخص؛ كه خودش لِنگ‌ش در هواست، مگر می‌تواند از بین این همه بلاگر، خوب‌هایشان را پیدا كند؟ این هم یك دلیل كه این انتخاب قانونی نیست. علاوه بر این، این مسابقه‌ای كه معلوم هست با چه انگیزه‌ای برپا شده، فرض ‌می‌كنیم كه نفس کار صحیح بوده است، این بلاگ‌آباد كه سرنوشت خودش با خودش باید باشد، در این زمان می‌گوید كه ما نمی‌خواهیم این سلطان‌بازی را. این هم یک راه است از برای باطل بودن این انتخابات.

حالا می‌آئیم سراغ بلاگرهایی كه ناشی شده از نظارتِ استصوابی، و بلاگرها دخالت نداشتند در تعیین آنان. این کار بدون اطلاع بلاگرها است و بدون رضایت آنان است، این انتخاب، انتخاب غیرقانونی است. بنابر این اینهائی كه با دخالت یک نفر قدرت‌بان، معرفی شده‌اند و در صدر نشسته‌اند و آرای بلاگرها را طلب می‌کنند به عنوان اینكه آرای‌شان اینقدر است، این آراء را حق نداشتند بگیرند و ضامن هستند. آنهائی هم كه رأی‌ داده‌اند، آن‌ها هم حق نداشتند و ضامن هستند. و اما انتخاباتی كه ناشی می‌شود از یک شازده‌ای كه خودش و نظارتِ استصوابی‌اش غیر قانونی است، نامزدهایی كه تعیین كرده است غیرقانونی است، انتخاباتی كه از همچو فردی و همچو روشی انشا بشود، این انتخاب غیرقانونی است. بلاگرها حرفی را كه داشتند و از قبل می‌گفتند كه این نظارتِ استصوابی را ما نمی‌خواهیم و سرنوشت ما با خود ماست. در حالا هم می‌گویند كه ما این نوع انتخاب را غیرقانونی می‌دانیم، این روش‌ها را غیرقانونی می‌دانیم. آیا كسی كه خودش از نظارتِ اسبصوابی بهره می‌گیرد می‌تواند كه اهل دمکراسی باشد؟
بنابر این آیا بلاگرهایی كه فریاد می‌زنند كه این روش برخلاف قوانین است و حق شرعی و حق قانونی و حق بشری ما این است كه سرنوشت‌مان دست خودمان باشد، آیا خلاف عرض می‌کنند؟
ما می‌گوئیم كه روش شما غیردمکراتیک است باید از این روش دست بردارید. ما می‌گوئیم كه خود این بابا، وبلاگِ این بابا، انتخاب‌های این بابا، تمام اینها غیرقانونی است و اگر ادامه به این بدهد؛ در وجدان بلاگ‌آباد، او مجرم است و باید محاكمه بشود.

من وبلاگ تعیین می‌کنم. من وبلاگِ برتر تعیین می‌كنم، من تو دهن این‌ترنت می‌زنم، من بلاگرتر تعیین می‌كنم، من به پشتیبانی از خایه‌های خاتمی بلاگرتر تعیین می‌كنم، من به واسطه اینكه قدرت، مرا قبول دارد (تكبیر حضار) بلاگرتر تعیین می‌کنم. من وبلاگ تعیین می‌کنم، من به پشتیبانی از این وبلاگ‌ها، به اسرائیل سفر می‌کنم، من به پشتوانه‌ی دولت؛ در روزنامه‌ی ایران، ستون تعیین می‌کنم.

شما ملاحظه كنید، به اسم اصلاحات و اینكه ما می‌خواهیم جامعه را مدنی کنیم و رعیت را انسان کنیم، اصلاحات درست كردند، اصلاحات‌شان بعد از این هشت سال به اینجا منتهی شد كه بكلی انسانیت از بین رفت، بنابراین كارهائی كه انجام شد به عنوان اصلاح، این كارها خودش افساد بوده است. قضیه‌ی اصلاحات یک لطمه‌ای به جنبش دمکراسی‌خواهی وارد كرده است كه تا شاید بیست سال دیگر ما نتوانیم این را جبرانش بكنیم مگر همه بلاگرها دست به هم بدهند و كمك كنند تا سال بگذرد و جبران بشود این معنا.

ما می‌گوییم این آدم به واسطه‌ی شناختی كه از اینترنت داشته، راهنمای فحشا درست كرده، وبلاگش مرکز فحشاست، فتوبلاگش مركز فحشاست، پادکست‌ش بسیاریش فحشاست، سایت‌هایی كه معرفی کرده برای گپ و اشتراکِ عکس، مراكز فحشاست، ما با اورکت! مخالف نیستیم ما با امریکا مخالفیم. ما با پادکست مخالف نیستیم ما با فحشا مخالفیم. ما با فلیکر مخالف نیستیم ما با آن چیزی كه باعث از دست دادن نیروی جسمانی ماست، با آن مخالف هستیم. ما كی مخالفت كردیم با اینترنت.

و اما انتخابات!
این وروجک كه خودش هم خودش را قبول ندارد، رفقایش هم قبولش ندارند، بلاگرها هم قبولش ندارد، ما می‌گوئیم تا بلاگرهای مستقل هستند نمی‌گذارند نظارتِ اسبصوابی در بلاگ‌آباد قانونی شود، ما نمی‌گذاریم شورای قدرت‌بان در بلاگ‌آباد پا بگیرد، اینها می‌خواهند سلطان‌بازی را به مرور در بلاگ‌آباد رسمیت ببخشند، بیدار باشید. ای اهالی! بیدار باشید، نقشه دارند می‌كشند، ستاد درست كرده مردیكه در آن جائی كه هست، روابط دارند درست می‌كنند، می‌خواهند بر بلاگ‌آباد نظارت داشته باشند. ما نخواهیم گذاشت، تا جان داریم نخواهیم گذاشت و من از خدای تبارك و تعالی سلامت همه شما را خواستار هستم و من عرض می‌كنم بر همه ما واجب است كه این اعتراضات را ادامه بدهیم تا آنوقتی كه اینها به معنای کلمه دمکرات بشوند و به واسطه آرای بلاگرها، مجلس وبلاگی درست بكنیم و اولین دولتِ وبلاگی را خودمان تعیین بكنیم.

و من باید یك دانه نصحیت را بكنم به این آقا که می‌دانم خیالی‌ش نیست. ما می‌خواهیم كه شما مستقل باشید، بلاگ‌آباد خون داده، بلاگرها حیثیت و آبرو دادند، خیلی‌ از بلاگرها به حبس رفتند، زجر كشیدند، ف‌ی‌ل‌ت‌ر شدند كه بلاگ‌آباد مستقل باشد. آقای وروجک! شما نمی‌خواهید؟ شما نمی‌خواهید مستقل باشید؟ من به شما نصحیت می‌كنم كه بیائید در آغوش وبلاس، همان كه بلاگرها می‌گویند بگوئید، ما باید مستقل باشیم، شما هم بیائید، ما برای خاطر شما این حرف را می‌زنیم، شما هم بیائید برای خاطر خودتان این حرف را بزنید، بگوئید: «ما می‌خواهیم مستقل باشیم.»

و اما تشكر می‌كنم از این نامزدهائی كه متصل شدند به اهالی، اینها آبروی خودشان را، آبروی وبلاگ‌شان را، آبروی بلاگ‌آباد را اینها حفظ كردند. اینها همه مورد تشكر و تمجید هستند و همین‌طور آنهائی که در کافی‌نت‌ها و در سایر جاها، اینها تكلیف شرعی، ملی، وبلاگی خودشان را دانستند و به بلاگرها ملحق شدند و پشتیبانی از دمکراسی را كردند ما از آنها تشكر می‌كنیم و به اینهائی كه متصل نشدند می‌گوئیم كه متصل بشوید به اینها، دمکراسی برای شما بهتر از سلطان‌بازی است. آبرو برای شما بهتر از جائزه است، ما می‌خواهیم كه بلاگ‌آباد منسجم و قوی باشد، ما می‌خواهیم كه بلاگ‌آباد دارای یك نظام دمکراتیک و کاملاً مردمی باشد. ما نمی‌خواهیم بلاگ‌آباد را به هم بریزیم، ما می‌خواهیم؛ در جمعی با داعیه‌ی نخبه، انتخابات در بلاگ‌آباد مردمی و دمکراتیک باشد، انتخاباتی ناشی از بلاگرها در خدمت بلاگ‌آباد، نه انتخاباتی كه ناشی از نظارت استصوابی باشد و متکی بر نظراتِ فلان شخص.
والسلام
می‌خواستید بچه بزائید!
آمارهای کارشناسان و نظراتِ عاقلان به کنار؛
چند ماه قبل طرفداران بچه‌زایی، خودشان اعلام کردند که در سفرهای استانی، 50% از درخواستهای انبوه مردم، مربوط به اشتغال بوده و 50% باقیمانده، بترتیب مربوط به کمکهای بلاعوض، وام و مساعدتهای اداری.
حال با همین آمارهای خودشان، با کدام ملاک، ملت را به بچه‌زایی ترغیب می‌کنند، من که نمی‌فهمم!

گویند حاکمی را که در سفرهای استانی؛ رعیت، از شدتِ بدبختی و فقر، خجالت را کنار گذاشته، گروه گروه عریضه‌بدست به دیدنش آمده گفتند: «مملکت‌مان روی گنج خوابیده اما؛ با این همه سگ‌دو زدن، نمی‌توانیم شکم زن و دو بچه را سیر کرده و در آپارتمانی 40 متری سکنی گزینیم.» حاکم گفت: «می‌خواستید بیشتر بچه بزائید!»

ورژن اصلی ماجرا از زبان سعدی:
هارون‌الرشيد را چون بر سرزمين مصر، مسلم شد گفت: بر خلاف آن طاغوت فرعون كه بر اثر غرور تسلط بر سرزمين مصر، ادعاى خدايى كرد، من اين كشور را جز به خسيس‌ترين غلامان نبخشم. از اين رو هارون را غلامی سياه به نام خصيب بود؛ بسيار نادان بود، او را طلبيد و فرمانروايى كشور مصر را به او بخشيد. گويند: آن غلام سياه به قدرى كودن بود كه گروهى از كشاورزان مصر نزد او آمدند و گفتند: پنبه كاشته بوديم، باران بى‌وقت آمد و همه آن پنبه‌ها تلف و نابود شدند. غلام سياه در پاسخ گفت: «مى‌خواستيد پشم بكارید!»

اوفتاده‌ست در جهان بسيار
بى‌تميز ارجمند و عاقل خوار

كيمياگر به غصه مرده و رنج
ابله اندر خرابه يافته گنج
سیاست استحماری
به حسنکِ راستگو گفتند: چرا آبادی را بدون اعلان فبلی، سه روز تعطیل کردی؟ گفت:

1- چون در ولایت‌مان، صادراتِ غیر پشمی حداکثر 9 دلار شده و 10 برابر این مبلغ را، صادرکنندگان وام گرفته‌اند و پس نمی‌دهند.
2- چون دزدها از صبح در گردنه خیمه زدن و پیغامهای بد بد می‌فرستن. پس عجالتاً به سه روز فرصت و بی‌خبری در ولایت نیازه!
3- چون بهره‌وری در ولایت، حداکثر 20 دقیقه است و کار نکردن بهتر از کار کردنه [هزینه‌ش کمتره]
4- ... و ...

گفتند: فرمایش صحیح، حالاچرا زودتر این تعطیلی را اعلام نکردی تا مردم تکلیف‌شان را بدانند و بتوانند برای این چند روز برنامه‌ریزی کنند؟
گفت: چون بر‌‌نامه‌ریزی از سیاستهای استکباریه.
گفتند: خب، حالا این بلاتکلیفی چه جور سیاستیه؟
گفت: این که معلومه. بلاتکلیفی از سیاستهای استحماریه!
عملکرد یک‌ساله‌ی یک بلاگر
عملکرد یک‌ساله‌ی یک بلاگر چنین اعلام شد:

- تصویب بیش از هزار مصوبه برای طرح و قالبِ وبلاگ (شونصدتاش مربوط به فونت‌ِ نوشته‌ها بوده)
- مطالعه‌ی یک‌صد نظر در وبلاگ و پاک‌کردن 99تای آنها
- نظر گذاشتن در 20 وبلاگ با این مضمون: «به روزم، بهم سر بزن»
- لینک دادن به 12 وبلاگ پس از استخاره
- سر زدن به 1100 وبلاگ (بطور الله‌بختکی)
- فحش دادن به دو تا از وبلاگهای مطرح و مورد توجه قرار گرفتن توسط یکی از وبلاگهای گروهی
- انتشار سه پستِ وبلاگی (دو تای آنها کپی/پیست از مطالبِ دیگران بوده)

توضیح:
چندی قبل معاون سخنگوي دولت، فعالیت‌های یک ساله دولت را چنین گزارش کرده:

- تصویب بيش از هزار مصوبه در يك سال گذشته
- سفر رييس‌جمهور و هيات وزيران به بيش از 140 شهرستان
- رسيدگي به 11 هزار نامه مردمی (به طور متوسط روزی 40 نامه) توسط "شخص رئيس‌جمهور"
- وی همچنين "مورد توجه قرار گرفتن احمدی‌‌نژاد در نظرسنجی‌‌های كشورهای اسلامی" را از جمله ديگر موارد برجسته در کارنامه يک‌ساله رئيس‌جمهور ذکر کرده بود.

برچسب‌ها:

استهلال در امپراطوری تاپاله
قبل از هر کلام و برای جلوگیری از هر گونه سوءتفاهم گفته باشم که منظور از تاپاله، همان کود و تولیداتِ گاوه، و علت انتخاب این عنوان [امپراطوری تاپاله] به این دلیله که تاپاله در مقایسه با چغلی، پشکل و تولیدات‌ِ الاغ، اسب و استر؛ بزرگ‌تره و در مقایسه با بقیه، سُلطون بحساب می‌آد. با این حال امیدوارم لازم به توضیح نباشه که چرا برای اشاره به عظمت و بزرگی؛ از امپراطوری‌های هخامنشی، عثمانی و یا از سمبل‌های حیوانی استفاده نکرده و با تاپاله لاس زده‌ام!. بگذریم.

امروز در عربستان، قطر، کویت، بحرین،... و کشورهای آسیای میانه [کشورهای هم‌مرز با ایران از پایین و بالا]؛ همان‌طور که از قبل مشخص کرده بودند، عید فطر اعلام شده و مردم در این کشورها طبق برنامه‌ی اعلام‌شده با آرامش و خیال راحت به استقبال عید رفتند، اما در محله‌ی ما چه خبره:
امروز ظهر در محله‌ی ما، امام جماعتِ مسجد علیا، با قاطعیت گفته که عید ما با عربستان یک‌روز تفاوت داره و بر همین اساس اظهاریده! که بطور قطع در ایران فردا عید فطره. از طرفی امام جماعت‌ِ مسجد سفلای محله‌مان با «اما» و «اگر» منتظره تا گروه‌های رویتِ هلال ماه، از نردبان و کوه و کمر بالا رفته و ماه را رصد کنند، خلاصه که:

ماه دیدن‌مان؛ مثل قانون اساسی‌مان، تولید مثل‌مان و بقیه‌ی چیزهامان، لنگ در هواست.

حالا مسئله چیست؟
فرض کنیم مرزهای جغرافیایی بین کشورهای خاورمیانه و آسیای میانه پاک شده و امپراطوری تاپاله بر این منطقه حکمفرما شده؛ در این صورت، آیا فرقی بین رویت هلال ماه در جنوب یا شمال تاپاله، و یا شرق و غربِ آن خواهد بود؟
×××

به یک آقایی که دیشب 24 تا بچه زاییده، گفتند: داداش! از کِی مردها زائو شدن؟ گفت: از وقتی که زائیدن هر بچه، یک‌ساعت از ساعاتِ کار کم کرده. گفتند: برای 8 ساعت فرار از کار، 8 تا بچه کافیه حالا چرا 24 تا زائیدی؟ گفت: چون می‌خوام 10 ساله بازنشست بشم. گفتند: مرتیکه! با این حساب، یک‌باره 32 تا بچه می‌زائیدی تا استخدام‌نشده، بازنشست بشی. گفت: اتفاقاً جاشَم داشتم! اما ترسیدم بهم بگن پررو!

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت
صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت
خبرخوان
چند عامل باعث شد تا صاحب خبرخوان بشوم:

- ادا و اطوارهای بلاگ‌رولینگ
- مشاهده‌ی این پیغام کذایی در اکثر وبلاگها [مشترکِ نادان: صاحب این وبلاگ، زیادی می‌فهمیده!]
- مدیریت بهتر بر زمان
- حداکثر بهره‌وری از اینترنت ذغالی

و اِی‌کاش زودتر به سراغ خبرخوان می‌رفتم. حساب کردم دیدم 5% از عمرم اینطوری؛ یعنی بدون استفاده از خبرخوان، به فنا رفته. به هر حال بعد از دستیابی به این فناوری پیشرفته، فهمیدم که ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است. پس تغییراتی در قالب وبلاگ دادم. مثلاً فایل opml وبلاگهای دوستان را که با کلیک بر روی قسمتِ back up در بلا‌گ‌رول، روی هارد ذخیره کرده بودم، یک‌جا به خبرخوان اضافه کردم و آدرس بقیه‌ی وبلاگ‌ها و سایت‌های مدنظرم را نیز بصورت دستی و تکی اضافه کردم و حالا خیلی راحت، همزمان با بروز شدن وبلاگ‌ها؛ اعم از دسترس و دست‌نَرَس!، مطالب‌شان را مطالعه می‌کنم و همزمان با مطالعه‌ی مطالب در خبرخوان، از هر مطلبی که خوشم بیاید با کلیک بر share [که در پایین هر مطلب قرار دارد]، آن را در قسمتی با عنوان «پیوندهای روزانه» که به کمک همین فناوری تهیه و در سایدبار قرار گرفته، اضافه می‌کنم و البت خیلی راضی‌ام.

رها کن پینگ و ولگردی، عزیزجان
بساز با چنگ و دندان، یک خبرخوان

هر چند دسترسی به این فناوری چندان ساده هم نیست چون اگر به انگلیسی مسلط نباشی، مجبوری از راهنماهای فارسی استفاده کنی و بناچار کار به شانس و اقبال و یا مراجعه به کارشناس خواهد کشید! ولی به هر حال من از Google Reader بعنوان خبرخوان استفاده کردم و بهترین راهنماها برای استفاده از آن، بنظرم اینها هستند:

برای وبلاگ‌خوانها، برای دست‌نرس‌ها!

ای بی خبر! بکوش که صاحب خبر شوی

Google Reader

برچسب‌ها:

خوابِ خدمت
یکی از نمایندگان مجلس در حال خوابماه رمضان بود ننه‌جان
عیش فقرا بود ننه‌جان
عادل! رئیس ما بود ننه‌جان
معجزه به پا بود ننه‌جان
ننه‌جان خواب بودم، خوابِ خدمت دیدم
×

ننه‌جان خواب بودم خواب ديدم*

ماه رمضان شد ننه‌جان
نان و گوشت ارزان شد ننه‌جان
خواب من دروغ بود ننه‌جان
هر چه ديدم دروغ بود ننه‌جان
ننه‌جان خواب بودم خواب ديدم

مشروطه به پا شد ننه‌جان
عيش فقرا شد ننه‌جان
خواب من دروغ بود ننه‌جان
هرچه ديدم دروغ بود ننه‌جان
ننه‌جان خواب بودم خواب ديدم

کوچه قشنگ است ننه‌جان
شهر ما فرنگ است ننه‌جان
خواب من دروغ بود ننه‌جان
هرچه ديدم دروغ بود ننه‌جان
ننه‌جان خواب بودم خواب ديدم

حمام تميز است ننه‌جان
بشکن بريز است ننه‌جان
باز حمام خراب است ننه‌جان
بلدی به خواب است ننه‌جان
ننه‌جان گريه مکن غصه مخور

نان شکری می‌خرم واست
چادر زری می‌خرم واست
تا تو فکر رخت می‌کنی ننه
منو سياه‌بخت می‌کنی ننه


×××
* سروده‌ی ميرزا علی‌اکبرخان طاهرزاده صابر (هوپ هوپ) از شاعران مشروطه
یتیمی؛ خواری نیست.
دیشب؛ یعنی شبِ شهادتِ حضرت علی (ع)، همزمان با شروع و اتمام قسمتی دیگر از سریال «زیر زمین» که از شبکه‌ی سوم سیما پخش می‌شود، نوحه‌ای از منصور ارضی پخش شد که شاه بیت‌ش این بود:

یتیمی دردِ بی‌درمان؛ یتیمی
یتیمی خواری دوران؛ یتیمی

این نوحه را قبل‌ترها هم شنیده بودم اما توجه به اشکهای پنهانِ یک عزیز؛ که در کودکی پدرش را از دست داده، فکرم را از دیشب مشغول کرده و باعث شد تا این نوشته شکل بگیرد.

یتیم کیست؟
یتیم؛ یعنی کسی که دارای دو خصوصیت زیر باشد:

- به سن بلوغ نرسیده باشد.
- پدرش را از دست داده باشد.

صرفنظر از سیاستهای صدا و سیما؛ برای درآوردن اشکِ مردم با قاطی کردن هر زهر ماری به برنامه‌ها یا توهینی که در این نوحه به یتیمصورت گرفته، آیا واقعاً کسی که به هر دلیل قبل از سن بلوغ، پدرش را از دست بدهد به خواری دوران و درد بی‌درمان دچار می‌شود؟ اگر چنین است پس کسانی که به هر نحو، درد پدر داشتن، دوران‌شان را قبل از بلوغ به خواری کشانده و دردشان را بی‌درمان کرده در کجای این معادله قرار می‌گیرند؟ یا حتی کسانی که قبل از بلوغ پدرشان را از دست داده‌اند اما پدرانی بهتر از پدر، دست‌شان را گرفته و از مرحله‌ی بلوغ گذرانده؟ یا حتی همین مسئله‌ی پدرخواندگی که در دنیا رواج دارد‌ و بسیار نمونه‌های دیگر.

نمی‌دانم، شاید در دورانی یتیمی موجب «خواری» و «درد بی‌درمان» می‌شده اما بنظرم در حال حاضر نیاز است که یتیمی در معنایی جدید تعریف شود. معنایی که منطبق بر واقعیت‌های زمانه باشد. معنایی که از آن «حق» بجوشد. معنایی که به شخصیت انسان فارغ از اصل و نسب، پدر داشتن یا نداشتن، بعنوان یک انسان احترام بگذارد. معنایی که در مخالفت با «ذلت و خواری» باشد. معنایی که غم بر چهره ننشاند. معنایی که از تر شدن چشم‌ها جلوگیری کند. معنایی که موجب سرافکندن نشود. معنایی که بتواند دکان ریاکاران، شیادان و یتیم‌سازان را ببندد. معنایی که حرمتِ استقلال، عزت و تلاش را تداعی کند.

برای حسن ختام یکی از سروده‌های مشفق کاشانی با نام «کودک یتیم» را می‌آورم:

گردون که جز فسون و بلا، زیر سر نداشت
تا فتنه‌ای نکرد به پا، دست برنداشت

این بی‌هنر زمانه که خاکش به دیده باد
گویی به جز شکنجه، به چیزی نظر نداشت

دیشب نخفت دیده بی مهر آسمان
وز کینه نهانی او، کس خبر نداشت

بی‌مهری سپهر، ز تاریک اختری
افروخته چراغ به راه قمر نداشت

بی‌خانمان و زار، یکی کودک یتیم
کز گردش زمانه، به جز چشم تر نداشت

در دست، از آن که دامن مادر ورا نبود
بر سر، از آن که سایه مهر پدر نداشت

جز در پناه برف، دریغ آن شب سیاه
طفل سیاه روز، پناهی دگر نداشت

در رهگذار باد ، نهاده چراغ جان
پیراهنی که پوشید از او تن، به بر نداشت

فریاد زد گریست، ولی در دل کسان
آن ناله‌های پر شده از دل ، اثر نداشت

آن را که خاطر از غم ایام بود جمع
از حال زار طفل پریشان، خبر نداشت

شب می‌گذشت بی خبر، اما به چشم او
پایان نمی‌گرفت که از پی سحر نداشت

چون بخت خویش، روی شب تیره، شد سیاه
بنهاد سر به دامن آن برف و بر نداشت

برف آمد و کشید یکی پرده بر تنش
گویا کفن، زمانه از این خوب‌تر نداشت
شب‌ِ قدر
اگر شب‌ها همه قدر بودی، شب‌ِ قدر، بی‌قدر بودی.(گلستان)
نابُرده گنج، رنج میسر نمی‌شود
تونلی که سارقان کنده‌اند نقل می‌کنند که در امردادماه سال جاری، تعدادی از سارقان با همراه داشتن نقشه و دستگاه‌های پیشرفته؛ از دو جهت و از عمق 10 متری در زیرزمین، بسوی دفینه‌ای در حوالی میدان اعدام، حفاری نموده و در مدت‌زمانی دو ماهه، یک‌ونیم کیلومتر تونل کنده و به گفته‌ی بازپرس، دفینه را برده‌اند.
به نقل از ناقلان، این اواخر، با دخالتِ همسایه‌ای فضول، گنج‌بُرده‌گان را رنجی وافر میسر گشته و از آنجا که رنج؛ پس از گنج، بر خلافِ موازین بوده، این نقل بعرض شاعر رسید و بدین طریق، شاعر از لزوم اصلاحاتِ شعری در هزاره‌‌ی سوم آگاه شده، فرمود:

نابُرده گنج، رنج میسر نمی‌شود*
مزد آن گرفت جان برادر که «رانت» خورد**

×××
* یعنی اینکه اگر گنج را نبرده بود هرگز به رنج نمی‌افتاد حتی اگر دو سال یا دو قرن تونل‌کندن طول می‌کشید.
** یعنی اینکه بدون رانت، حفر این تونل؛ در آنجای تهران، غیر ممکنه! نه برار؟
شب قدر
اگر شبها همه قدر بودی، شب قدر، بی‌قدر بودی. (گلستان)
بلاگر، بلاگرتر
وبلاگ‌نویسان همه «بلاگر»اَند منتها بعضی‌ها «بلاگرتر»اَند.

«بلاگر»؛ یعنی کسی که در وبلاگ مطلب می‌نویسد اما «بلاگرتر»ها را ظاهراً باید بگردیم و ببینیم چه کسانی هستند.

بر حسب آخرین مطالعات:
«بلاگرتر»ها!؛ یعنی کسانی که وبلاگ بنویسند و نوشته‌هایشان دارای این خصوصیات باشد:

- تر و تمیز و شیک و پیک
- تر و خیس، آب‌کشیده، نمور و نم‌داده
- تر و تازه، ترد

توجه: اگر کسی خودش را «بلاگرتر» می‌داند اما جزو این بلاگرترها نیست، بنظرم نباید زیاد ناراحت نشود چون بی‌شک جزو بلاگرتِرهاست که آنهم در ظاهر چندان تفاوتی با قبلی ندارد جز یک حرکتِ ناقابل«-» که اشتباهاً بجای بالا از پایین در رفته!

میان لاگِ ما تا لاگِ برتر
تفاوت نیست جز یک تر، و یا تِر

برچسب‌ها:

ملا و طناز
«بشنوید ای دوستان این داستان
خود حقیقت نقد حال ماست، آن»

طنازی را که در طنز، طناز زمان بود اجل در رسید شاگردان را حاضر کرد و گفت؛ عزیزان! روزگاری دراز در تجلیل از طنز زحمت کشیده‌ام تا بدین طنازی رسیده‌ام. زنهار از محافظت آن غافل مباشید که طنز، عزیز آفریده‌ست خدای، هر که خوارش بکرد خوار شد.
اگر کسی با شما سخن گوید که استادتان را در خواب دیدم گریه و انابه می‌خواهد زنهار به مکر آن فریفته شوید که من نگفته باشم. اگر من خود نیز در خواب با شما نمایم و همین التماس کنم بدان التفات نباید کرد که آنرا خوابهای پریشان خوانند. من آنچه در زندگی نخواسته باشم هرگز در مردگی تمنا نکنم.
×××

ملا و طناز

روزی روزگاری در یکی از محله‌های شهر، ملایی دغل‌کار و ظاهرساز زندگی می‌کرد. روبروی خانه‌ی این ملا، طنازی شیرین‌سخن و نکته‌دان خانه داشت. ملای داستان صبح تا شب به فکر خر کردن عوام و سوار شدن بر آنها بود. طناز هم صبح تا شب به فکر آدم کردن عوام و نشاندن خنده بر لب‌های آنها بود.

آن در اندیشه که عامه، خر کند
این در اندیشه، جهان آدم کند

ملا و طناز با اینکه آب‌شان از یک جوب نمی‌گذشت ولی به هر شکل همدیگر را تحمل می‌کردند و هرگز بطور مستقیم رو در روی هم قرار نمی‌گرفتند. منتها این دلیل نمی‌شد که از زبان کنایه استفاده نکنند. آنها به وفور کنایه‌پرانی می‌کردند و البت هر کدام در محدوده‌ی قدرت‌شان.
محدوده‌ی قدرت آنها کجا بود؟ جایی که با خیال راحت و چهارنعل می‌شد بر دیگری تاخت، و از آنجا که خرسواری بسیار آسان‌تر از آدم‌سازیه، طبیعتاً محدوده‌ی قدرتِ ملا بسیار بسیار بیشتر از طناز بود اما با این حال؛ طناز، آنچه را که ملا از صبح تا شب می‌بافت با نکته‌ای شیرین و خنده‌دار، رشته می‌کرد.

هر چه ملا روز و شب می‌بافتی
رشته رشته، آن ظریف، می‌ساختی

طناز قلب‌ش پاک بود و چیزی را به دل نمی‌گرفت اما ملا این‌طور نبود و همه‌ی حرفهای طناز را به دل می‌گرفت و در یک کلام، دلِ پُری از طناز داشت.

این یکی قلب‌ش سفید و پاکِ پاک
وان دگر از حرص، ماتحت‌ش دوچاک

روزها، هفته‌ها و ماه‌ها بدین منوال گذشت و در خلال این ایام، بارها و بارها؛ طناز و ملا، دست به کنایه شدند و با اینکه همیشه‌ی خدا برتری با طناز بود اما ملا هرگز از رو نمی‌رفت و به سنگ‌ِ پا گفته بود؛ زکی!

در جدال دائمی، ملا و طنز
حق، مسلم طنز، نِی چاهِ نطنز

تا این‌که یک‌روز ملا مسئله‌ی مردن، گریه و مرگ را پیش کشید. او قصد داشت با این ترفند حداقل برای یکبار هم که شده بر طناز غلبه و او را کنایه‌پیچ کند.

وقتی از زنده و خنده خیر ندید
لاجرم مُرده و گریه پیش کشید

اما چه سود که با این حیله هم نتوانست بر طناز چیره شود. چرا؟ چون طناز این‌بار هم کم نیاورد و برای روکم‌کنی، بطور علنی به همه اعلام کرد که هرگز دوست ندارد پس از مرگش کسی بگرید و با ذکر حکایتِ بالا گفت: «کسی که گریه را در زندگی نخواسته باشد هرگز در مردگی آنرا طلب نکند.»

دست از طلب ندارم تا کام من برآید
با طنز رسَم به جانان یا جان ز طنز درآید

اتفاقاً مدتی بعد از این ماجرا، طناز از دنیا رفت و مردم اگر چه از فراقش دل‌خون بودند لیک به ظاهر لبخند می‌زدند. لبخندهایی که از هزار گریه غم‌انگیزتر بود.

بر سر قبرم اگر می‌آیید
نرم و آهسته مزاح فرمایید
مبادا که شَرَق بردارد
خنده‌ی نازک‌ِ طنّازی من

و اما بشنوید از ملا:
ملا که نتوانسته بود بساط عزا و غذا را برای طناز پهن کند؛ یک روز به تنهایی و بی‌نگفت بر سر مزار طناز رفت و آرام به خود گفت: «طنزی نشانش بدهم که طنازان در گور بلرزند.» و از آنجا که دلِ پُری از طناز داشت، ماتحت‌ را تکان تکان داده و بعد از تنظیم، چنان بادی از معده خارج نمود که صدایش در بلخ شنیده شد. پس با دلی خالی و خنک، در کنار سنگ‌ِ قبر نشست تا فاتحه‌ی طناز را بخواند که ناگهان چشمش به نوشته‌‌های روی سنگ افتاد:

الا یا ایهاالمُلا، عجب گوزی زدی جانا
که طنز آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل‌ها

ماجرا که به اینجا رسید ملا به قهقهه افتاد، دستهایش را به نشانه‌ی تسلیم بالا گرفت و قول داد که آدم شود.
قلعه حیوانات متن کامل کتابِ قلعه حیوانات اثر جرج اُروِل را قبلاً در این آدرس آپلود کرده بودم. از آنجا که اخیراً سایتِ میزبان عشقش کشیده و حسابِ کاربری‌ام را غیرفعال کرده؛ برای دسترسی علاقمندان به محتوای کتاب، آنرا در سایت‌ِ جدیدی به آدرس زیر آپلود کردم. امیدوارم بخوانید و مفید فایده قرار گیرد.
[کاربرانِ تازه‌کار؛ بهتره قبل از دانلود، توضیحات را بخوانند]


• لینک دانلود:

متن کامل کتابِ قلعه حیوانات

حجم فایل: 540 kb
فرمت فایل: pdf


توضیحات:
1- کاربرانی که از مرورگر اینترنت اکسپلورر استفاده می‌کنند برای ذخیره‌ی کتاب، ابتدا بایستی روی لینکِ دانلود، راست‌کلیک کرده و سپس گزینه‌ی save target as را انتخاب و در پنجره‌ی جدید save on disk را تیک بزنند.
2- زمان متوسط دانلود با خطوط کم‌سرعت و ذغالی ایران در حدود 2 دقیقه است.
3- برای خواندن فایلهای pdf بایستی نرم‌افزار acrobat reader بر روی سیستم‌تان نصب شده باشد.
4- فایل بهنگام آپلود با ویروس‌کش‌ آنلاین چک شده است.
آی نسیم سحری!
عمران صلاحیصب زود
وقتی قلبم وایساد
زیر لب گفتم:
«آی نسیم سحری!
یه دل پاره دارم
چن می‌خری؟»

چکار کنم:
«قهوه‌چی! برخیز و در ده استکان
خاک بر سر کن غم دور زمان»

و حالا:
«یک لب هزار خنده»، جانا! سعادتِ ماست
چای، استکان و قهوه، «حالا حکایت ماست»
×××
×××
بیا عمران کنیم خیر و صلاحی
صوابی گفته، با رنگین کلامی

بیا ویران کنیم جهل و تباهی
کلامی خرده، بی تیر و سلاحی
چند نکته‌ از «چند نکته»
عصر بهم الهام شد یه سری به وبلاگِ محمود بزنم. دیدم که بعله! بعد از دو ماه وبلاگش را بروز کرده و چند نکته‌‌ای را مرقوم فرموده‌. زهی شاد گشتم. فی‌الفور از معجزات هزاره کسبِ فیض نموده مقداری اسپند بر آتش ریخته زان پس بر تخته کوبیده و....

به رسم احتراماتِ وبلاگی؛ ابتدا و در صدر، چند نکته‌ی گهربار ایشان را پس از لینک‌فرمودن، کپی/ پیست می‌نمایم و با کسب اجازه از محضر گرامی و منور ایشان، در انتها چند نکته‌‌ای را می‌بلاگم.

چند نکته‌ی ایشان:
از آنجا که هدف از تاسيس اين پايگاه برقراري ارتباطی مستقيم و بي واسطه و البته دو طرفه و دوسويه با مخاطبان بود، ترجيح دادم پس از انتشار اولين مطلب، تمام وقتي که براي اين وبلاگ اختصاص داده ام را صرف خواندن نظرات و ديدگاههاي بازديدکنندگان نمايم. چراکه احساسم اين بود که اکثر کساني که پيام گذاشته اند، انتقاد و پيشنهاد کرده اند و يا پرسشی را مطرح ساخته اند، با اين اميد که من شخصا آن ها را مطالعه خواهم کرد دست به اين اقدام زده اند.
* * *
روز گذشته وعده دادم که مشروح جلسه با اعضاي شوراي سياست خارجي آمريکا را در اختيار عموم قرار خواهد گرفت.
انتشار متن کامل نوار ضبط شده ، براي آگاهی افکار عمومی و با هدف اطلاع رسانی صورت می گيرد .
مشروح ديدار با اين شورا که در آمريکا به عنوان شورايي مستقل و غيردولتي معرفي مي شود ميتواندبه مردم جهان در شناخت سطح فکري به اصطلاح نخبگان و اثرگذاران سياسي آمريکا کمک کند.من در اين جلسه منتظر سوالات کليدي و تخصصي بودم اما سطح سوالات از سوالاتي که معمولا در نشستهاي مطبوعاتي و رسانه اي مطرح ميشود و بارها نيز پاسخ داده شده اندهرگز فراتر نرفت.
اين ديدار بار ديگر به من ثابت کرد که علت اصلي شکست تصميمات آمريکا در عرصه سياسي و بين المللي عدم آشنايي آنها با واقعيتهاي جهان و محصور بودن تصميم سازان آن کشور در حصار خودبافته تبليغات غيرواقعي سياسي است.
[و بعد متن جلسه]
* * *

چند نکته‌ در چند نکته‌ی بالا:
1- جمله‌ها از نظر آئین نگارش ضعف دارند. اگر این نکته را باور ندارید لطفاً جمله‌ها را دوباره بخوانید.
2- ایشان در اولین نوشته وعده داده بودند که هر هفته وبلاگ را بروز کنند در صورتی که الان و بعد از دو ماه با توجیهی بچه‌گانه و به بهانه‌ی بررسی نظرات، نه تنها از خوانندگان؛ بخاطر خلف وعده، معذرت‌‌خواهی نکرده‌ بلکه منّتی هم بر سر آنها گذاشته‌!
3- کسی که نتواند به یک وعده‌ و تعهد وبلاگی عمل کند چگونه قادر خواهد بود به وعده‌های انتخاباتی عمل کند؟ به بیان ساده‌تر ایشان که نتوانسته اثراتِ یک نوشته‌ی ساده را پیش‌بینی و برای بررسی نظراتش برنامه‌ریزی کند چطور می‌تواند آینده‌ی کشوری را که با حرفهای او می‌چرخد پیش‌بینی و برای آن برنامه‌ریزی کند؟ آیا همین توجیه و خلفِ وعده‌ی ظاهراً کوچک، دلیل بر عدم کفایت‌َش نیست؟
4- نخبگان سیاسی امریکا را نتوانستم بشناسم؛ دروغ چرا! اما با همین چند نکته و دو نوشته‌ای که در وبلاگ گذاشت فکر کنم ایشان را خوب شناختم.