رنگـین‌کـلـآم                                        می‌رسد روزی به دست مستحق
            خُـرده‌کـلـآمهای سعید                                                       جان من! ننویس غیر از حرف حق
ویزای گدایی
«روزنامه جام جم یک‌شنبه 4 دی صفحه 17»
*
بر اساس ﺁخرین گزارش شهرداری تهران، فقط در 5 منطقه تهران بیش از 85 متکدی پاکستانی از سطح شهر جمع شده‌اند.
رئیس کمیسیون فرهنگی، اجتماعی شورای شهر تهران در مورد نوع ورود متکدیان خارجی می‌گوید: این افراد به بهانه‌ی «شرکت در برخی مراسم!؟» با دریافت مجوز و ویزا به تهران می‌ﺁیند.
*
1- این چه مراسمیه که گداهای خارجی باید در ﺁن شرکت کنند؟
2- احتمالاً صدور ویزای گدایی در ابتکارات جدید اعلام خواهد شد.
3- احتمالاً این گداهای خارجی اولین گروه از مردمی هستند که از سراسر جهان برای حل مشکل‌شان به سفارت‌خانه‌های ایران در اقصی نقاط جهان مراجعه کرده‌اند و قاعدتاً گداهای کشور برادر و دوست، پاکستان که دارای اولین بمب اتمی اسلامی‌ست در اولویت برای اخذ ویزا بوده‌اند.
*
ای فخر فروشنده به بمب و موشک
تا چند زنی لاف، بگیر این پوشک!
به امضای دل
آخرين شعر سيمين بهبهاني
«به امضای دل»
*
ای ديار روشنم، شد تيره چون شب روزگارت
کو چراغی جز تنم کاتش زنم در شام تارت:ماه کو، خورشيد کو؟ ناهيد چنگی نيست پيدا!
چشم روشن کو که فانوسش کنم در رهگذارت؟!
                   ***
آبرويت را چه پيش آمد که اين بي‌آبرويان
مي‌گشايند آب در گنجينه‌های افتخارت؟
شيرزن شيرش حرام کام نامردان کودن
کز بلاشان نيست ايمن گور مردان ديارت
                   ***
مي‌فروشند آنچه داری: کوهِ ساکن، رود جاری
مي‌ربايند آهوان خانگي را از کنارت
گنج‌های سر به مهرت رهزنان را شد غنيمت
درج عصمت مانده بی دردانگان ماهوارت
                   ***
شب که بر بالين نهم سر، آتش انگيزم ز بستر
با گداز سوز و ساز مادران داغدارت
در غم ياران بندی، آهوی سر در کمندم
بند بگشا- ای خدا!- تا شکر بگذارد شکارت
                   ***
مدعي را گو چه سازی مهر از گل در نمازت
سجده بر مسکوک زر پر سودتر آيد به کارت!
اين زن – ای من- بر کمر دستی بزن، برخيز از جا:
جان به کف داری همين بس بهره از دار و ندارت!
حکایت فیلتر و نان

يکی از ملوک عجم حکايت کنند که دست تطاول به بلاگ‌ﺁباد دراز کرده بود و بازداشت و فیلتر آغاز کرده، تا بجايی که بلاگران از مکايد فعلش به غربت رفتند و از کربت فیلترش راه دور زدن به پیش گرفتند.
*
«مِهری» ‌وزد به عالم اِی «بندگان، خدا» را
دردا که «مِهر» پنهان خواهد شد ﺁشکارا
*
باری، به مجلس مصلحت، سلطان اختم کتاب شاهنامه همی خواند در زوال مملکت ضحاک و عهد فريدون. شب زَرزَر  را پرسيد: هيچ توان دانستن فريدون که گنج و ملک و حشم نداشت چگونه بر او مملکت مقرر شد؟  زَرزَر گفت: آن چنان که شنيدم خلقی برو به تعصب گرد آمدند و تقويت کردند و پادشاهی يافت.
ملک گفت: مثل مملکت خودمان؟
زَرزَر و ثمر چشمکی به یکدیگر زدند و گفتند: بله، عینهو پادشاهی خودمان.
ثمر را پرسید: موجب گردآمدن سپاه و رعيت چه باشد؟ گفت: سپاه با من، رعیت با سگ‌عَلَم‌کُن! ملک گفت: از بابت سپاه اندوه ندارم که نمک‌شناس‌اَند؛ لیک از رفتار رعیت بیم‌ناکم؛ گفت: نترس! طبق نظر گالوپ‌الهدی! ماجرای سگِ حرم  جوابِ مثبت داده!
گفت نان‌ سفره‌ی رعیت را چکنم؟ گفت: مگر نشنیدی در کسبِ نان، ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند؛ زین سبب فعلاً بادی! دیگر بسوی اسرائیل حواله کن تا سه! شود و بتوانیم با خیال راحت برویم به سراغ بعدی که کار به عمل برﺁید نه به شعار!
*
با رعيت مکر كن، گشنه و نادانش بذار
زان‌که پند خواجه‌ی قاجار، سر لوح من‌ست
تاریخ، ساهره، سنگ صخره
این ابتکارالدوله لابد فکر کرده قوم یهود مشکل‌شان صرفاً زمین بوده، و  الاّ در ابتکاری جدید! از اروپا نمی‌خواست تا در راه صلح، قطعه‌ای زمین به اسرائیل بدهند.
**********
الف- من هیچ کاری به تاریخ باستان، کوروش، کریم‌خان و ... ندارم. من درون را بنگرم و حال را. با تقلب یا بی‌تقلب فعلاً نماینده‌ی ملتِ ایران همینه! و به حکم «رسولک ترجمان عقلک» این ﺁقا و اظهاراتش به پای نماینده‌ی والای عقل ایرانی نوشته می‌شود. بخواهیم یا نخواهیم این روزها جزئی از تاریخ‌اَند و ما هم در این دوره‌ی تاریخی زندگی می‌کنیم. خوشبختانه امروزه روز در کشورهای غیر ﺁزاد به مدد همین وبلاگ و با گردش سریع اخبار، هیچ مورخی را  یارای تحریف تاریخ نیست و گذشت ﺁن زمان که...
ب- مادامی که دانسته یا ندانسته به «نخبه‌کشی» ادامه می‌دهیم نباید انتظار بهتری داشته باشیم. من نخبه‌کشی را قبول نداشتم ولی با چشمان خودم دیدم کسانی علی دایی را «هو» کردند و در همان حال رونالدینیوی فاسد، محبوب دل‌شان شده بود. من نخبه‌کُشی را قبول نداشتم ولی با چشمان خودم دیدم عده‌ای از همین جماعتِ وبلاگی و دمکراسی‌خواه، شجریان را با برچسب‌های عامیانه و مسائل غیر هنری، خائن به امیدها معرفی کردند و فلان هم‌جنس‌باز امید دل‌شان شده بود...  این‌ها را میبینیم اما کک‌مان هم نمی‌گزد. بعد انتظار داریم نخبگان، امور را در دست گیرند. تو اگر اهل انتقادی، از هنرش ایراد بگیر، که هنر این است و بس. استفاده از چک‌لیست‌های شورای نگهبان! که هنر نمی‌خواد.
*********
تا جایی که فهمیده‌ام، قوم یهود مشکل‌اَش فقط زمین نبوده و بیش از زمین بدنبال تاریخ بوده، همان تاریخی که ما به ﺁبَ‌ش می‌دهیم! ﺁن را نمی‌خوانیم، و قرار نیست حالا حالاها مایه عبرت‌مان ‌شود.
قوم یهود در همان زمان می‌توانست زمین‌های یامفت در افریقا را تصاحب کند. چه دلایلی باعث شد برای زمین‌های فلسطین قیمت‌های نجومی پرداخت کند؟ طوری که فلسطینیان با التماس زمین‌هایشان را می‌فروختند.
برای رسیدن به پاسخ شاید خواندن قسمتی از سفرنامه ناصر خسرو بی‌حکمت نباشد؛
*
به ديهی رسيدم که آن را پروة می‌گفتند، آن جا قبر عيش و شمعون عليهاالسلام را زيارت کردم و از آن جا به مغاک رسيدم که آن را دامون می‌گفتند، آن جا نيز زيارت کردم که گفتند قبر ذوالکفل است عليه‌السلام و از آن جا به ديهی ديگر رسيدم که آن را اعبلين می‌گفتند و قبر هود عليه‌السلام آن جا بود زيارت آن دريافتم. اندرحظيره او درختی خرتوت بود و قبر عزيزالنبی عليه‌السلام آن جا بود زيارت آن کردم و روی سوی جنوب برفتم به ديهی ديگر رسيدم که آن را حظيره می‌گفتند و بر جانب مغربی اين ديه دره‌ای بود و در آن دره چشمه آب بود پاکيزه که از سنگ ساخته و سقف سنگين در زده و دری کوچک بر آن جا نهاده چنان که مرد به دشواری در تواند رفتن و دو قبر نزديک يکديگر آن جا نهاده يکی از آن شعيب عليه‌السلام و ديگری از آن دخترش که زن موسی عليه‌السلام بود. مردم آن ديه آن مسجد و مزار را تعهد نيکو کنند از پاک داشتن و چراغ نهادن و غيره. و آن جا به ديهی شدم که آن را اربل می‌گفتند و بر جانب قبله آن ديه کوهی بود و اندر ميان آن کوه حظيره‌ای و اندر آن حظيره چهار گور نهاده بود از آن فرزندان يعقوب عليه‌السلام که برادران يوسف عليه‌السلام بودند، و از آن جا برفتم تلی ديدم زير آن تل غاری بود که قبر مادر موسی عليه‌السلام در آن غار بود...
خامس رمضان سنه ثمان و ثلثين و اربعمائه در بيت‌المقدس شديم. يک سال شمسی بود که از خانه بيرون آمده بودم و مادام در سفر بوده که به هيچ جای مقامی  و آسايشی تمام نيافته بوديم. بيت‌المقدس را اهل شام و آن طرف‌ها «قدس» گويند، و از اهل آن ولايات کسی که به حج نتواند رفتن در همان موسم به قدس حاضر شود و به موقف بايستد و قربان عيد کند چنان که عادت است و سال باشد که زيادت از بيست هزار خلق در اوايل ماه ذی‌الحجه آن جا حاضر شوند و فرزندان برند و سنت کنند و از ديار روم و ديگر بقاع همه ترسايان و جهودان بسيار آن جا روند به زيارت کليسا و کنشت که آن جاست و کليسای بزرگ آن جا صفت کرده شود به جای خود. سواد و رستاق بيت‌المقدس همه کوهستان همه کشاورزی و درخت زيتون و انجير و غيره تمامت بی‌آب است و نعمت‌های فراوان و ارزان باشد و کدخدايان باشند که هر يک پنجاه‌هزارمن روغن زيتون در چاه‌ها و حوض‌ها پر کنند  و از آن جا به اطراف عالم برند و گويند به زمين شام قحط نبوده است و از ثقات شنيدم که پيغمبر را عليه‌السلام والصلوة به خواب ديد يکی از بزرگان که گفتی يا پيغمبر ما را در معيشت ياری کن. پيغمبر عليه‌السلام در جواب گفتی نان و زيت شام بر من.
اکنون صفت شهر بيت‌المقدس کنم. شهری است بر سر کوهی نهاده و آب نيست مگر از باران و به رستاق‌ها چشمه‌های آب است اما به شهر نيست، چه شهر بر سنگ نهاده است و شهری است بزرگ که آن وقت که ديديم بيست هزار مرد در وی بودند و بازارهای نيکو و بناهای عالی و همه زمين شهر به  تخته سنگ‌های فرش انداخته و هر کجا کوه بوده است و بلندی، بريده‌اند و همواره کرده، چنان که چون باران بارد همه زمين پاکيزه شسته. در آن شهر صناع بسيارند هر گروهی را رسته‌ای جدا باشد و جامع مشرقی است و باروی مشرقی شهر باروی جامع است چون از جامع بگذری صحرايی بزرگ است عظيم هموار و آن را «ساهره» گويند و گويند که دشت قيامت خواهد بود و حشر مردم آن جا خواهند کرد بدين سبب خلق بسيار از اطراف عالم بدانجا آمده‌اند و مقام ساخته تا در آن شهر وفات يابند و چون وعده حق سبحانه و تعالی در رسد به ميعادگاه حاضر باشند. خدايا در آن روز پناه بندگان تو باش و عفو تو آمين يا رب العالمين. بر کناره آن دشت مقبره‌ای است بزرگ و بسيار مواضع بزرگوار که مردم آن جا نماز کنند و دست به حاجات بردارند و ايزد سبحانه تعالی حاجات ايشان روا گرداند اللهم تقبل حاجاتنا و اغفر ذنوبنا سيئاتنا وارحمنا برحمتک يا ارحم‌الراحمين. ميان جامع و اين دشت ساهره وادی‌ای است عظيم ژرف و در آن وادی که همچون خندق است بناهای بزرگ است بر نسق پيشينيان و گنبدی سنگين ديدم تراشيده و بر سر خانه‌ای نهاده که از آن عجب‌تر نباشد تا خود آن را چگونه از جای برداشته باشند و در افواه بود که آن خانه فرعون است و آن وادی «جهنم». پرسيدم که اين لقب که بر اين موضع نهاده است، گفتند به روزگار خلافت عمر خطاب رضی‌الله‌عنه بر آن دشت ساهره لشکرگاه بزد و چون بدان وادی نگريست گفت اين وادی «جهنم» است و مردم عوام چنين  گويند هر کس که به سر آن وادی شود آواز دوزخيان شنود که صدا از آن جا بر می‌آيد. من آن جا شدم اما چيزی نشنيدم. و چون از شهر به سوی جنوب نيم فرسنگی بروند و به نشيبی فرو روند چشمه آب از سنگ بيرون می‌آيد آن را عين سلوان گويند. عمارات بسيار بر سر آن چشمه کرده‌اند و آب آن به ديهی می‌رود و آن جا عمارات بسيار کرده‌اند و بستان‌ها ساخته و گويند هر که بدان آب سر و تن بشويد رنج‌ها و بيماری‌های مزمن از او زائل شود و بر آن چشمه وقف‌ها بسيار کرده‌اند، و بيت‌المقدس را بيمارستان نيک است و وقف بسيار دارد و خلق بسيار را دارو و شربت دهند و طبيبان باشند که از وقف مرسوم ستانند و آن بيمارستان و  مسجد آدينه بر کنار وادی جهنم است  و چون از سوی بيرون مسجد آن ديوار که با وادی است بنگرند صد ارش باشد به سنگ‌های عظيم آورده چنان که گل و گچ در ميان نيست و از اندرون مسجد همه سرديوارها راست است. و از برای «سنگ صخره» که آن جا بوده است مسجد هم آن جا بنا نهاده‌اند و اين سنگ صخره آن است که خدای عزوجل موسی عليه‌السلام را فرمود تا آن را قبله سازد و چون اين حکم بيامد و موسی آن را قبله کرد بسی نزيست و هم در آن زودی وفات کرد تا به روزگار سليمان عليه‌السلام که چون قبله صخره بود مسجد گرد صخره بساختند چنان که صخره در ميان مسجد بود و محراب خلق و تا عهد پيغمبر ما محمد مصطفی عليه‌الصلوة والسلام هم آن قبله می‌دانستند و نماز را روی بدان جانب کردند تا آن‌گاه که ايزد تبارک و تعالی فرمود که قبله خانه کعبه باشد.

برچسب‌ها:

وبیزیون!
طوری که خاطرات‌چی در وب‌نوشت‌اَش  نوشته:
«فرهنگستان زبان و ادب فارسي، واژة web را به خاطر كوتاهي (يك سيلابل يا هجا) و نيز جاافتادگي و كاربرد فراوانش، به همان صورت پذيرفت، درست مثل پست، بانك تلفن و اينترنت. اما براي تركيبات اين كلمه معادلهايي به شرح زير به تصويب رساند:»
 *
Web-based وب‌بنياد، webber وب‌باز، وب‌كار، webbing وب‌بازي، وب‌كاري، web com وب‌بين، web caster وب‌پخشگر، webcasting وب‌پخش، web hosting ميزباني وب، weblog وب‌نوشت، webloggerوب‌نويس، weblogging وب‌نويسي، web master وب‌دار، web mastering وب‌داري،  web page صفحة وب، web site  وب‌گاه،  web surfingوب‌گردي و web TV  وبيزيون
*
- خیلی ناراحتم.
- چرا؟
- از اینکه واژه‌ی «فرا» به جای «وب» تصویب نشد.
- چه توفیری برای تو داره؟
- آخه من خیلی فراجناحی هستم.
- خب این که خوبه. نگفتی چرا ناراحتی؟
- چی بگم. قبل از جلسه‌ی شورای واژه‌نگاری، به امید نفوذ «فرامرزی» در شورا، کلی از سهام‌های شرکتِ «فراسو» را خریدم.
- حالا می‌خوای چکار کنی؟
- هیچی، می‌خوام برم تماشای برنامه وبیزیون!

بررسی جمعیتی گرگ‌ها و میش‌ها

پس از سال‌ها فعالیت‌های حیوان‌دوستانه بالاخره انجمن دفاع از حقوق حیوانات موفق شد «خانم‌گرگه» و «خاله میش» را با قبول شرایطِ میش به پای میز مناظره بنشاند. شرایطِ خاله‌میش چی بود؟
  1. حضور نگهبان مسلح در جلسه

  2. نصب عینک دودی بر چشمان گرگ
موضوع مناظره: «بررسی علت کاهش جمعیت گرگ‌ها نسبت به میش‌ها با توجه به زادووَلد بیشتر گرگ‌‌ها»
*
مشروح مذاکره
---------------
مدیر جلسه: خانم گرگه، شما سالی چند تا بچه می‌زائید؟
خانم‌گرگه: آمار دقیق ندارم. هفت‌تا، هشت‌تا، شایدم بیشتر.
مدیر جلسه: خاله‌‌میشی،‌ تو سالی چند تا بچه می‌زائی؟
خاله‌میش: سالی یکی، خیلی که زور بزنم دو تا.
مدیر جلسه: خب، حالا اول کی بحث رو شروع می‌کنه؟
خاله‌میش: من که حرفام گیر کرده و درنمی‌آد. تازه اگرم حرفام بیاد، ما گوسفندا هیچ‌وقت شروع‌کننده نیستیم! حتماً یه بُزی، چیزی باید جلو بیفته.
مدیر جلسه: خانم گرگه، شما شروع بفرمائید.
خانم‌گرگه:
بسم‌ا..القاسم‌الجبارین، خوشحالم از اینکه در خدمت شما و خاله‌میش هستم. سعید علیه‌الزحمه(نویسنده‌ی این وبلاگ) همین دو دقیقه قیل فرموده:
*
گرگ‌و میش اعضای یک پیکرند / که در بی‌مخی، از هم حیوان‌ترند
چو اِشکم(شکم) به درد آورد روزگار /  بمانَد حدیثم به وقتِ نهار
*
(و ادامه داد) من خودم از وقتی ازدواج کردم هر سال دستِ‌کم هفت توله پس انداختم. وضعیت بقیه‌ی خانم‌گرگ‌های فامیل و در و همسایه رو هم بررسی کردم، اونها هم هر شکم کمتر از من نزاییدن. جونم براتون بگه...
(صحبت‌های خانم‌گرگه گرم و شنیدنی شده بود و خانم‌میش هم مجذوبِ صحبت‌ها، چشم از دهان گوینده برنمی‌داشت)
... من البته یه آمار دقیقی از زادووَلدهای گرگ‌ها در قرن حاضر بدست آوردم که ثابت می‌کنه زایش گرگ‌ها بطور طبیعی چندین برابر گوسفندای محترم بوده که با احتساب سرانه‌ی مصرفِ گوشتِ گوسفندی و نرخ رشد کشتارگاه‌های صنعتی، علی‌القاعده این نسبتِ جمعیتی باید به سود گرگ‌ها باشه.(سرفه) ببخشید، از حضار محترم عذر می‌خوام. (سرفه) مجدداً عذر می‌خوام. (سرفه، سرفه)
مدیر جلسه: خانم‌گرگه، با لیوان پر از آب کنار میکروفن می‌تونی گلوتو صاف کنی.
خانم‌گرگه: ممنون از لطفِ‌تون، جسارت نباشه گلوی ما گرگ‌ها فقط با نمک صاف می‌شه!
مدیر جلسه: خب زودتر می‌گفتی، (فوراً نگهبان را بدنبال نمک فرستاد)
خانم‌گرگه: (ادامه داد) اون آماری که عرض کردم توی جیبِ بغل گذاشتم، اجازه بدید(کاغذی را از جیب درآورد و جلوی چشم گرفت) ببخشید (عینک دودی را مقداری از روی چشم برداشت و...)
*
چو  افتاد چشمش به میش ِ چغر / دل از دین بِکَند و دیانت ز سَر
من آنم که دین‌اَم بود میش‌و بَر(بره) / پس آن‌گه جدا کرد تن را ز سر
*
با شنیدن سروصدا نگهبان بسرعت به اتاق برگشت و با دیدن وضع، گرگ را مثل سگ! به گلوله بست... زخم‌ها کاری بود و از همه جای زخم‌ها خون بیرون می‌زد. خانم‌گرگه قبل از مرگ برای لحظه‌ای چشماشو  وا کرد و گفت:
آه، طبق آمار، ما بایستی بیشتر باشیم اما نیستیم چون؛ «ما، رحم و انصاف نداریم»
مرغ سحر
استاد محمدرضا شجریان
دل ز دستم رفت جان هم.... بی دل و جان چون کنم
*
از موسیقی، ردیف، دستگاه‌ و... سررشته‌ای ندارم. بلیت کنسرت هم ندارم. خیالی نیست چون CD «هم‌نوا با بم» را دارم و هر شب همزمان با ساعت‌های اجرا، با نغمه‌ی مرغ سحر حال می‌کنم.
مرغ سحر ناله سر کن
...
*
نگاهی به کنسرت شجریان- بی‌بی‌سی