شیخی مستجابالدعوه در قم پديد آمد. اَحنژاد را خبر کردند، بحضورش رسید و گفت: "هالهی نورانیام" بین و دعای خيری بر من کن. گفت: خدايا جانش بستان. گفت: از بهر خدای اين چه دعاست؟ گفت: اين دعای خيرست تو را و جمله مسلمانان را. گفت: معجزهی منو وللش! آن هاپوی حرم را چه گویی؟ گفت: به حیوان هم دادن وعدهی دروغ روا نباشد. * اى زبردستِ خوشقدِ نازار گرم تا كى بماند اين بازار؟ * بسه این خزعبلاتِ بازاری نفت را کجای سفره میزاری؟ ********************* لینکهایی در همین زمینه: 1- هاله نور، احمدینژاد و اطرافیان متملق 2- «هاله نور» بر «منبر» سازمان ملل 3- آن مرد در نور آمد 4- فیلم ملاقات احمدینژاد با آیتاله جوادی آملی
بعد از اون ماجرای گریهی سگ در حرم، باید اعتراف کنم تحت تاثیر سایتها و روزنامههای ارزشی و محافظهکار قرار گرفتم و به خودم گفتم: « از سگ کمترم اگه در اولین فرصت به دیدن این سگِ مطهر! نرم» و البته قصد داشتم موقع زیارت هر طوری شده یه دونه از اون موهای پاک! و مطهرش! رو با خودم بیارم و لای جانماز بزارم بلکه... تا اینکه: صبح شنیدم ماجرای سگِ حرم، فساد و توطئهای بیش نبوده. توطئهای که بطور حتم از جانبِ سگ، گربه، الاغ، موش و هیچ حیوان و انسان دیگری نمیتواند صورت پذیرد جز جناب آیتالشیطان جهنمی و طرفدارانش!
چرا دانشجویان ایرانی به وطن باز نمیگردند؟ * خبرگزاری کار ايران، ايلنا، به نقل از علی آسمند معاون علمی سازمان بسيج دانشجويی ايران گزارش داده است که از هر ۹۶ دانشجوی اعزامی به خارج از کشور تنها دو نفر به کشور باز میگردند و ۹۰ نفر از ۱۲۵ دانش آموز منتخب برای شرکت در المپيادهای علمی جهانی نيز در حال حاضر در دانشگاههای آمريکا تحصيل میکنند. آقای آسمند که در يک نشست مطبوعاتی سخن میگفت افزود: "مشکل اصلی نخبگان در ايران فراتر از نياز مالی است و در واقع مشکل اصلی آنها، عدم درک آنان توسط جامعه است." خبرنگار: آقا/خانم دانشجو! چرا به وطن برنمیگردی؟ دانشجو: آخه میگن «جامعه منو درک نمیکنه!» خبرنگار: حالا راستی راستی با جامعه تفاهم ندارین؟ دانشجو: این چه حرفیه! والله، بالله منو جامعه عاشقیم منتهی فعلاً غول سیاه مزاحمه!
بعضیها وقتی پا به بلاگآباد میگذارند خبر ورودشان را با ساز و درنا باطلاع همه اهالی میرسانند و انتظار فرش قرمز دارند. بعد از مدتی اقامت، وقتی عزم خروج میکنند باز نوکران و فراشان از اول صبح همه جا جار میزنند که: « ایهاالناس! فلانی میخواهد از دِه برود.» یعنی که... مرد حسابی! نمیخوای بنویسی؟ خب، مثل بچه آدم ننویس! ننوشتن که این همه جار و جنجال نداره! عزیزم! در بلاگآباد اصل و نسب، دوستی با کدخدا، اسم و رسم و اینجور بندها کار نمیکنه! در قواعد نوشتن همه برابرن! اینجا نمیتونی نوشتههای دیگران را به اسم خودت چاپ کنی! باور کن با یک کلیک همه میفهمند سوادت چقده! بازم بگم... جناب نویسنده! هر وقت خواستی به ارزش واقعی نوشتههات در بلاگآباد پی ببری با اسمی غیر حقیقی بنویس. یادت نره!
دید «محمود» یک شبابی را به راه دست را بالا گرفته سوی ماه * در همان احوال با افغان و آه ناله میکرد: اِی خدا و اِی اِله * از چه رو گرداندهای بختاَم سیاه جز جناغی را شکستم با «سیا» * ابتدا همریش و همساز و نوا جان قاسم! یک سَری از هم سوا * روزها بگذشت و ما چون یار غار میشلنگیدیم و بی هیچ، عیب و عار * هر چه بودی، سفرهی دل ساختیم با همه بدبختیا میساختیم * ناگهان در محفلی یا مجلسی باجناقم دید یک «اِسمال» کسی * چاکریم و نوکریم و خاکِ پات تو کجایی این همه حافظ باهات؟ * ما همین جائیم، نزدیکِ هرات گهگداری هم در آنسوی فرات * طالبِ عزّ و دیانت، افتخار عاشق پول قلمبه! انتحار *
بعد از این افعال ِ معکوس، اَیّحّال رو به سوی «آق سیا» با شور و حال: * این چه وضعیه درست کردی سیا؟ این شماره، فردا حتماً بیا *** بعد از آن دیدار با «حاجی اِسی» «آق سیا» هم باد! کرد و شد کسی * آن سیای «صادق» و آن یار غار ورقلمبیده شد از «محصول» کار * ما ز یاران قصد یاری داشتیم تا اَبد کِی اینچنین پنداشتیم * ای خدای مهر، ناهید و وحید! باجناقان را چرا کردی پدید؟ * تو کجایی تا رسی بر داد من میرسد بر آسمان فریاد من؟ * چون شنید این حرفها را «اَحنژاد» زو بپرسید از تبار، ایل و نژاد: * ما ز بالاییم و پایین میرویم «باجناقیم» و به نایین میرویم * چو شنیدی «باجناق» از آن شباب بعدِ تعظیم، نطق کرد عالیجناب: * باجناقان نخبگان اُمتاَند شوهر خواهر زنِ خوش قامتاند * من نبینم باجناقی را اسیر پاشو فعلاً یک وزارت را بگیر * ما برای وصل کردن آمدیم نی برای فصل کردن آمدیم
اخیراً بعضی از نوشتهها را وقتی میخوانم حسی خاص پیدا میکنم. این شعر از مریم حیدرزاده یکی از آنهاست: * مث اون موج صبوري كه وفاداره به دريا تو مهي مثل حقيقت مهربوني مث رويا چه قدر تازه و پاكي مث ياساي تو باغچه مث اون ديوان حافظ كه نشسته لب طاقچه تو مث اون گل سرخي كه گذاشتم لاي دفتر مث اون حرفي كه ناگفته ميمونه دم آخر تو مث بارون عشقي روي تنهايي شاعر تو همون آبي كه رسمه بريزن پشت مسافر مث برق دو تا چشمي توي يك قاب شكسته مث پرواز واسه قلبي كه يكي بالاشو بسته مث اون مهمون خوبي كه ميآد آخر هفته مث اون حرفي كه از ياد دل و پنجره رفته مث پاييزي وليكن پري از گلهاي پونه مث اون قولي كه دادي گفتي يادش نميمونه تو مث چشمه آبي واسه تشنه تو بيابون تو مث يه آشنا تو غربت واسه يه عاشق مجنون تو مث يه سرپناهي واسه عابر غريبه مث چشماي قشنگي كه تو حسرت يه سيبه چشمهي چشماي نازت مث اشك من زلاله مث زندگي رو ابرا بودنت با من محاله يك روزي بيا تو خوابم بشو شكل يك ستاره توي خواب دختري كه هيچ كس و جز تو نداره تو يه عمر ميدرخشي تو يه قاب عكس خالي اما من چشمام رو دوختم به گلاي سرخ قالي تو مث بادبادك من كه يه روز رفت پيش ابرا بيخبر رفتي و خواستي بمونم تنهاي تنها تو مث دفتر مشقم پر خطاي عجيبي مث شاگرداي اول كمي مغرور و نجيبي دل تو يه آسمونه دل تنگ من زميني ميدونم عوض نميشي تو خودت گفتي هميني تو مث اون كسي هستي كه ميره واسه هميشه التماسش ميكني كه بمون اون ميگه نميشه مث يه تولدي تو مث تقدير مث قسمت مث الماسي كه هيچ كس واسه اون نذاشته قيمت مث نذر بچههايي مث التماس گلدون مث ابتداي راهي مث آينه مث شمعدون مث قصههاي زيبا پري از خواباي رنگي حيفه كه پيشم نمونن چشاي به اين قشنگي پر نازي مث ليلي پر شعري مث نيما ديدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ يلدا بيا مثل اون كسي شو كه يه شب قصد سفر كرد ديد يارش داره ميميره موندش و صرف نظر كرد
فردی از تازه به دوران رسیدهها به خانهی یکی از بزرگان میرود. حین صرف غذا، غلامی که در منزل خدمت میکرده متوجهی چند دانه برنج در میان ریشهای اربابش(صاحبخانه) میشود و از آنجا که دارای تربیتی قابل بوده، میگوید: «ارباب! بلبلی برگِ گلی در مرغزارت میچرد، پنج غلامَت را فرست تا که بیرونش کنند.» با شنیدن این جملات، ارباب متوجهی منظور غلام میشود و با کشیدن دستی به ریش، برنجها را پاک میکند. با دیدن این رفتار، مهمان (فرد تازه به دوران رسیده) تصمیم میگیرد ضیافتی ترتیب بدهد و او هم با به رخ کشیدن تربیتِ غلام، بزرگی خودش را ثابت کند! * چند روز بعد آن بزرگ را دعوت میکند و قبل از صرفِ غذا توصیههای زیر را به غلام مخصوصاش میکند: «سر سفره چند دونه برنج لابلای ریشهام میذارم. هر وقت اشاره کردم)؛ این شعرو بخون: بلبلی برگِ گلی....» * لحظهی موعود فرا میرسد. مشغول خوردن غذا بودهاند. طبق برنامه فرد تازه به دوران رسیده چند دانه برنج در میان ریشهایش میگذارد، و به غلام اشاره میکند)؛ - غافل از اینکه غلام بیچاره شعر را فراموش کرده! بیچاره غلام هر چه به مخ میکوبد فایده ندارد و شعر را بخاطر نمیآورد. از طرفی ارباب ولکن نبوده و از اشاراتَش بوی تهدید و خون! بلند میشود. غلام که هیچ راه فراری نمیبیند بناچار به حرف میآید و با صدای بلند میگوید: «ارباب! ارباب! اون چیزی که جلوی مستراح گفتی داخل ریشهاته!!»
من در دوحه توی دهن آلمان میزنم جنابِ قویترین مرد جهان، آقای رضازاده سلام همین الان خبر فوق را خواندم و خیلی تاسف خوردم. نمیدانم این روزها چه اتفاقی افتاده که همه میخواهند توی دهن آلمان و اروپا بزنند. ای هرکول ایران! وقتی تیتر خبر را در لینکهای بلاگ نیوز خواندم ابتدا فکر کردم حتماً مقداری تاریخ مطالعه کردی و قصد داری دهان تجاوزگران به مادرت «ایران» را سرویس کنی اما وقتی مشروح خبر را خواندم متوجه شدم که فقط برای یک پیشنهاد! چنین برآشفته شدهای. قارداش! فکر کنم اشتباه متوجه شدی چون در ورزش حرفهای، پیشنهادهای کلان نه تنها چیز بدی نیست بلکه خیلیها با حربههای مختلف سعی میکنند تعداد و مبلغ پیشنهادها را بالا ببرند. البته این پیشنهاد تنها فرقش اینه که ضمن قرارداد باید جای اسم مادرت «ایران» رو با یکی از باباهای پولدارت! عوض کنی. عزیزم! این پیشنهاد نشون میده که در حال حاضر مورد نظر آلمانها هستی و حاضرند برای کسب افتخار از طریق تو مبلغ کلانی هزینه کنند. هرکولجان! ضمن احترام، در پایان بایستی عرض کنم «تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها»، من که فکر نمیکنم مسئول آلمانی بدون مدرک و از روی معده حرفی زده باشد بهمین خاطر از شما میخواهم تکلیفاَت را بشرح زیر با خودت مشخص کنی چون برای من همیشه یک قهرمان باقی خواهی ماند؛ الف- از تو دهنی زدن به آلمان منصرف شوی!- به آرزوهای مالیاَت تو دهنی بزنی و پیامدهای آن را با تمام وجود بپذیری. بدیهیست در هیچ شرایطی حق نداری منّتی بر مردم بگذاری. ب- از این فرصت زندگیاَت استفاده کنی. خودت را از نظر مالی بینیاز کنی و حاتمگونه به دیگران ببخشی و اجازه ندهی قهرمانان دیروز بخاطر مشکلاتِ مالی در بیمارستان تلف شوند! یا برای خرج خانه شرمندهی یک مشت بیصفت باشند.
رئیس قوه قضائیه: حضور دههزار شرکت ایرانی (40 هزار بطور غیر رسمی) با فکر، علم و سرمایه ایرانی در کشورهای حاشیه خلیج فارس آیا کمتر از واگذاری یک قطعه خاک به بیگانه است؟ * جواب: راجع به شرکت، پول، سرمایه، قطعه زمین و امثالهم، کمتر یا بیشترش، چیزی نمیدانم چون اصلاً چیزی! ندارم که بدانم.اما: خوب میدانم که آه مظلوم! کمتر از خشم خدا نیست. خوب میدانم که مراجعه به بیدادگاهها بدون پشتوانه مالی! یا مقامی! کمتر از خودکشی نیست. خوب میدانم که انتظار صدور احکام عادلانه از قضاتِ جوان، کمتر از جریان آبهای پَست رو به بالا نیست. خوب میدانم که شیوع احکام ناعادلانه کمتر از براندازی نیست. خوب میدانم که آزادی کمتر از عدالت نیست. خوب میدانم که فساد در سیستم قضا کمتر از گمرک! نیست. خوب میدانم که برای رسیدن به عدالتخانه کمتر از یک قرن دیگر کافی نیست. و بالاخره خوب میدانم که عرضهی قاضیالقضات کمتر از سیب زمینی! نیست.
هارونالرشيد را چون بر سرزمين مصر، مسلم شد گفت: بر خلاف آن طاغوت فرعون كه بر اثر غرور تسلط بر سرزمين مصر، ادعاى خدايى كرد، من اين كشور را جز به خسيسترين غلامان نبخشم. از اين رو هارون را غلامی سياه به نام خصيب بود بسيار نادان بود، او را طلبيد و فرمانروايى كشور مصر را به او بخشيد. گويند: آن غلام سياه به قدرى كودن بود كه گروهى از كشاورزان مصر نزد او آمدند و گفتند: پنبه كاشته بوديم، باران بىوقت آمد و همه آن پنبهها تلف و نابود شدند. غلام سياه در پاسخ گفت: مىخواستيد پشم بكاريد! * اوفتادهست در جهان بسيار بىتميز ارجمند و عاقل خوار كيمياگر به غصه مرده و رنج ابله اندر خرابه يافته گنج