رنگـین‌کـلـآم                                        می‌رسد روزی به دست مستحق
            خُـرده‌کـلـآمهای سعید                                                       جان من! ننویس غیر از حرف حق
گنجی به مرخصی آمد
بالاخره اقدامات نتیجه داد و گنجی به مرخصی یک ماهه آمد.
عکسهای اختصاصی
مصاحبه مطبوعاتی گنجی
قورباغه های ششلول بند
وقتی شیر در بیشه نباشد قورباغه شش‌لول می‌بندد
و بخاطر یه متلک شش‌لول را پس ِ گردن جوانی 20 ساله می‌گذارد. حال ادامه ماجرا:
قورباغه: هی جوجه! متلک به دخترا، اونم اینجه
جوان: به تو چه ربطی داره ملیجه
قورباغه: می‌کشمت، تا یه وقت نشی بیجه
... بنگ... و بعد از شلیک. نوک شش‌لول را فوت و غلاف می‌کند.
هی جو... به چی فکر می‌کنی؟ دوئل عادلانه بود. اون اول کشید.
چی کشید؟... داد کشید.
... ای داد... برای داد... جان ‌داد.
********
بمب گوگلی- برای زنده ماندن گنجی و تنفس خودمان
کلیک کنید (Human Rights)
یا شیخ! آسوده لالا
ای جد بزرگوار!
فی‌الیومی که جِسمکم فی‌ دار و جَسدکم فی ادرار، عهد کردیم در یوم‌الدار، مردم را سازیم ذلیل و خوار، چه کافر باشند و چه ابرار، الاّ مردمی که با پول ممدلی شاه برای خوردن پلو در سنگلج تجمع ‌کردند و با فتوای حضرت‌کم :
«واجب است حمله به هر نماینده، بر هر شکمی که پر شده از قیمه»
مجلسیان را برانداختند از کرسیان، و بهارستان را بکردند گورستان، که بندگان واقعی همانا بی‌شعورند و بی‌زبان، به مثابه گوسفندان.
الیوم که قدرتکم فی یَد، تلافی خواهیم کرد آن توهین را به صد، که این کینه خواهد بود الی ابد.
یا شیخ! آسوده لالا، که ما هست حالا.
والسلام علیکم و ممدعلی‌شاه
بتاریخ 13 ربیع‌الثانی 1426 قمری/ شورای مردم‌ران و قدرت‌بان
پر سیمرغ به کارم نمیاد
پر سیمرغ به کارم نمی‌آد. قصه نگو...

هیچ قدرتی مردمانش را زبون و پست نمی‌بیند مگر آن‌که از قبل با اربابان خارجی هماهنگی کرده باشد و یا این‌که از جنس صدام باشد که البته این دومی نیاز به عرضه‌ای خاص دارد.
**************************
تاریخ تنها این را به ما می‌آموزد که هیچ‌کس از آن نیاموخت. هگل
بنده ی واقعی و امداد غیبی
خبرنگار: اشاره كرديد كه با توجه به آشنايی به ديپلماسی جهانی نامزد شديد و احتمالاً ايرانی‌‌ها هم به شما رأی خواهند داد. برای حل مشكلات، مخصوصاً با آمريكا چه راهكاری داريد؟ آيا بحث آمريكا برای شما اولويت دارد؟

رفسنجاني: نمي‌توانيم آمريكا را ناديده بگيريم. واقعيت اين است كه قدرت برتر جهان است. اتفاقاً جای تدبير همين جاست كه به گونه‌ای رفتار شود تا آنها را از ماجراجويی باز دارد. بايد به آمريكا بفهمانيم كه ماجراجويی در خاورميانه در مسائلی اين گونه نمي‌تواند منافع آنها را تأمين كند؛ از راه منطق و حقوق بين‌المللی بهتر مي‌توان به هدف رسيد.
*********
خبرنگار رویترز در تاریخ 29 اردیبهشت 1384 مصاحبه‌ای با رفسنجانی انجام داده و متن مصاحبه توسط دفتر رفسنجانی منتشر شده. مطالب بالا یکی از سوال و جواب‌های این مصاحبه است.
معنای جمله‌ها به زبان عامیانه و غیردیپلماسی به صورت زیر است:

خبرنگار: اشاره کردید که از میان کاندیداها فقط شما می‌فهمید و بقیه نفهم‌اند. و هر چند تهرانی‌های بی‌سواد برای نمایندگی مجلس به شما رای ندادند ولی ما و شما خوب می‌دانیم که چه کسی قرار است به کاخ ریاست جمهوری راه یافته و رئیس جمهور ایرانیان شود. به هر حال ایرانیان را نمی‌توان تنها شامل تهرانی‌ها- اصفهانی‌ها- شیرازی‌ها- مشهدی‌ها و یا اقوام ترک- کرد- بلوچ- لر- عرب و غیره دانست بلکه درختان- ریگ‌های کویر و تیرهای برق هم ایرانی محسوب می‌شوند. به نظر می‌رسد فقط کافی است تیرهای برق در رفسنجان و زابل به شما رای بدهند. در این شرایط آیا تعهد می‌دهید که در آینده کماکان به پیشوای جهان اعتقاد و التزام عملی داشته باشید؟

رفسنجانی: ما وظیفه داریم به پیشوای زمان احترام بگذاریم چون قدرتش مافوق همه‌ی قدرت‌ها در جهان است. ما با هر معامله و دوز و کلکی نباید بگذاریم قلب پیشوای زمان از دست ما به درد آید و خدای ناکرده بر روی ما شمشیر بکشد. باید ملتمسانه بگوئیم که ای پیشوا; تو از ما چه می‌خواهی؟ ما که در افغانستان و عراق همه جوره بندگی‌مان را ثابت کردیم و یک لحظه هم از صراط تو منحرف نشده‌ایم. باور کن هر کاری که کرده‌ایم فقط برای رضای تو بوده و بس. به سر مبارک قسم; هیچ‌کس بهتر از ما نمی‌تواند این مردم را خر کند. از راه بنده ‌نوازی; ما کارهایی برایت انجام می‌دهیم که خودت هم هاج‌وواج بمانی. ای پیشوای جهان; دستم بگیرتا به این تهرانی‌های کافر و اکبر گنجی بفهمانم که بندگان واقعی چگونه به سروری می‌رسند؟ و امدادهای غیبی یعنی چه؟؟
کوچیک می بینم همه رو
آقای پرستار گفت:
طبق آخرین تعریف‌های علم روان‌شناسی، بیمارهای اعصاب و روان سه دسته‌اند.
دسته اول کسانی هستند که ادعاهایی دارند مثلاً ادعای خدایی، ادعای رهبری، یا ادعاهایی شبیه به این. این‌دسته از بیماران هیچ‌ کس را قبول ندارند و حرف، حرف خودشان است. هیچ وقت به حرفت گوش نمی‌دهند. فقط یک جواب آماده در چنته دارند که هر چه بگویی آن را مصرف می‌کنند. اگر سر بچرخانی دور و برت از این‌جور آدم‌ها زیاد می‌بینی.
دسته دوم افرادی هستند که پدیده‌ها را از عینک خودشان بررسی می‌کنند. پشت هر چیز یک توطئه می‌بینند. به افراد جامعه ظنین‌اند. برای هر اقدامی دچار تردید و تزلزل می‌شوند. به همین خاطر بیکاری را بر هر کاری ترجیح می‌دهند. منزه ‌طلب هستند و همین منزه طلبی دلیل اصلی بیکاری‌شان است.اقدامات و حرکات دیگران را پیچیده در طرح و توطئه‌ای آماده شده می‌دانند و با آن برخوردهای خشن و بی‌رحمانه می‌کنند.
دسته سوم که من به آنها بیمار اعصاب و روان اطلاق نمی‌کنم از نظر من دیوانه‌اند. دیوانه‌ها مشکل‌شان این است که به یک نقطه از بدنشان متمرکز می‌شوند و مغزشان تحت سلطه‌ی آن نقطه از بدنشان درمی‌آید. فرض کن اگر آلت تناسلی آدم بخواهد به جای مغزش فرمان بدهد، مذکرش می‌خواهد همه‌ی دنیا را پاره کند و مونثش می‌خواهد همه‌ی دنیا را به وسط لنگش بکشاند. یا مثلاً اگر مشتِ آدم، مغز آدم باشد خب معلوم است، می‌خواهد به هر جا یا هر چیزی که فرود می‌آید، فرو بریزد و خودش را اثبات کند.
--------------------------- از کتاب فریدون سه پسر داشت/ عباس معروفی
چشم‌ها را باید خوب شست و واقعیت‌ها را خوب دید. نباید سطحی دید و فقط خندید. شاید اگر دیگران هم وقت و کمی رو داشتند تعداد ثبت‌نام شدگان برای ریاست جمهوری سر به فلک می‌زد. دست خودشان که نیست. همه را کوچک می‌بینند.
کوچک‌زاده تو دیگه چه مرضته؟
بابا. من کوچیک زائیده شدم ولی حالا دیگه بزرگ شدم. می‌خواستم ثابت کنم بزرگ شدم که بجاش یه دونه بزرگ زائیدم.
با هر سازی می سازم

مارگیری


خیال نکن مرتاضم، می‌رقصه مار با سازم
وقتی که لازم بشه، با هر سازی می‌سازم
بیا ببین عزیزم، دنیا خیلی قشنگه
توی غروب دریا‌، کوسه عین نهنگه
بیا بیا تماشا، دارم می‌رم به بالا
یه کف بزن لال نشی، بلند بگو ای والله
گفتم گفت با حافظ
- نیمه شبِ پریشب گشتم دچار کابوس
دیدم بخواب حافظ توی صف اتوبوس
- گفتم سلام حافظ، گفتا علیک جانم
گفتم کجا؟ روی گفت والله خود ندانم
- گفتم بگیر فالی، گفتا نمانده حالی
گفتم چگونه‌ای؟ گفت در بند بی‌خیالی
- گفتم که تازه تازه شعر و غزل چه داری؟
گفتا که می‌سرایم شعر سپید باری
- گفتم ز دولت عشق؟ گفتا که کودتا شد
گفتم رقیب؟ گفتا بدبخت کله‌پا شد
- گفتم کجاست لیلی، مشغول دلربایی؟
گفتا شده ستاره در فیلم سینمایی
- گفتم بگو ز خالش آن خال آتش‌افروز
گفتا عمل نموده دیروز یا پریروز
- گفتم بگو ز مویش گفتا که مِش نموده
گفتم بگو ز یارش گفتا ولش نموده
- گفتم چرا، چگونه؟ عاقل شده‌ست مجنون؟
گفتا شدید گشته معتاد گرد و افیون
- گفتم کجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟
گفتا خریده قسطی تلویزیون بجایش
- گفتم بگو زساقی حالا شده چکاره؟
گفتا شدست منشی در توی یک اداره
- گفتم بگو ززاهد آن رهنمای منزل
گفتا که دست خود را بردار از سر دل
- گفتم ز ساربان گو با کاروان غم‌ها
گفتا آژانس دارد با تور دور دنیا
- گفتم بکن ز محمل یا از کجاوه یادی
گفتا پژو، دوو، بنز یا گلف نوک مدادی
- گفتم که قاصدت کو آن باد صبح شرقی؟
گفتا که جای خود را داده به فاکس برقی
- گفتم بیا ز هدهد جوئیم راه چاره
گفتا بجای هدهد دیش‌است و ماهواره
- گفتم سلام ما را باد صبا کجا برد؟
گفتا به پست داده آوٌرد یا نیاوٌرد؟
- گفتم بگو ز مشک آهوی دشت زنگی
گفتا که ادکلن شد در شیشه‌های رنگی
- گفتم سراغ داری میخانه‌ای حسابی
گفت آنچه بود از دم گشته چلوکبابی
- گفتم بیا دوتایی لب تر کنیم پنهان
گفتا نمی‌هراسی از چوب پاسبانان
- گفتم شراب نابی تو دست‌وپات داری؟
گفتا که جاش دارم وافور با نگاری
- گفتم بلند بوده موی تو آن زمان‌ها
گفتا به حبس بودم از ته زدند آن‌ها
- گفتم شما و زندان؟! حافظ ما رو گرفتی؟
گفتا ندیده بودم هالو به این خرفتی
******************************** علیرضا عالی پیام
با اجازه‌ی علیرضا خان:
گفتم بیا و یک‌دم با ما نشین در چت
گفتا زیاده باشد عالی پیام رحمت
دیشب خواب دیدم که...
دیشب در خواب دیدم که اکبرشاه در کاخ سعدآباد من، علی کریمی و یک نفر دیگر را (در خاطرم نمانده کی بود) به حضور پذیرفته. نه محافظی بود و نه نوکر و چاکری. خودش به استقبال‌مان آمد. بعد از کمی خوش‌و‌بش به یک سالن رفتیم. ما سه نفر در یک ردیف روبروی اکبرشاه نشستیم. علی کریمی در وسط، من سمت چپ و اون یکی هم سمت راستِ علی کریمی نشست. اکبرشاه هم‌سطح با ما نشسته بود و صحبت می‌کرد. از حرف‌هایش چیزی به یاد ندارم ولی موقع صحبت فقط به کریمی نگاه می‌کرد. انگار که ما (من و اون یکی) فقط بخاطر کریمی دعوت شده بودیم. چند دقیقه‌ای که گذشت در همان عالم خواب و سخنرانی، چشم‌هایم را خواب گرفت. هر کار می‌کردم نمی‌توانستم چشم‌ها را باز نگه دارم. از ماجرای خوابیدن تام در کارتون تام و جری و یا ماجرای خوابیدن مستر بین در کلیسا هم بدتر شده بود. کریمی مدام با شانه‌اش به من می‌زد... کله‌ام پاندول شده بود و پلک‌ها آسانسور نفتی! بد برزخی بود.
وقتی سخنرانی تمام شد من هم به حالت عادی برگشتم. بعد اکبرشاه پیش ما آمد و چهار نفری داخل سالن به قدم‌زدن و گپ‌زدن پرداختیم. اکبرشاه هیچ توجهی به کاخ و بخصوص تابلوهایش نداشت. انگار مجبور شده بود در آنجا از ما پذیرایی کند. وسط سالن ایستادیم و به گپ‌مان ادامه دادیم. یک لحظه به سمت چپم نگاه کردم. یک تابلوی زیبا در فاصله‌ی یک متری روی دیوار بود. تصویری نیم‌رخ ازدختری پنج تا هفت‌ساله که با گوشه‌ی چشم به ما نگاه می‌کرد. احساس کردم باید در این مورد حرف بزنم. به اکبرشاه گفتم:
به این تابلوی قشنگ نگاه کن!
و خواستم شروع به ذکر خصوصیات تابلو، رنگ‌بندی و بخصوص نوع نگاه دخترک کنم که اکبرشاه نگاهی نافذ به سر تا پایم انداخت. دانستم باید در این موارد «سکوت» کنم. به گپ‌مان ادامه دادیم....
تفسیرهای متناقض
اولی: مگه اینا در پاریس به توافق نرسیده بودن؟
دومی: در چه موردی؟
*
اولی: همون که واسه اروپائی‌ها عیدی هم داشت؟
دومی: عیدی دیگه چیه؟
*
اولی: بابا همون پیشنهادهای محرمانه عیدی به اروپا رو میگم دیگه؟
دومی: آهان، عیدی رو خارجیا می‌گیرن گرونی به ما می‌رسه!!
*
اولی: میگن اون عیدی هم افاقه نکرده
دومی: چرا؟
*
اولی: اونا میگن تفسیر ما این بوده، اینا میگن تفسیر ما اون بوده!
دومی: خب توافق‌نامه رو شفاف و جوری می‌نوشتن که این‌جوری نشه
*
اولی: توافق‌نامه شفافه اما نمی‌دونم مشکل کجاست؟
دومی: اروپایی‌ها که قانون‌هاشونو بدون مشکل اجرا میکنن شاید مشکل از اینوره و فکر کردن می‌تونن توافق‌نامه رو مثه قانون اساسی تفسیر کنن!!
چی بود. چی شد. چرا؟
چی بود:
*
ما زنده از آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
*
*
چی شد:
*
ما زنده از آنیم که رو دار جهانیم
موجیم که آرامی دریا عدم ماست
*
*
چرا؟
*
زندگی نیست جز موجی سرگردان
یا موج‌سوار باش یا که بگیر خفقان
انقلاب فیروزه ای
وبلاگ‎نويسان عزيز وطنم،
من انقلاب فيروزه‎ای وبلاگ‎نويسی را بزرگ‎ترين اتفاق تاريخ ايران می‎دانم. آنجا که جامعه‎ای شفاهی و جمعيتی افواهی به تمدنی مکتوب مبدل شود، نام‎ها و امضاها جايگزين سايه‎ها و سياهی‎ها خواهد شد. آنجا که چهره‎ها بر تمامی گفتار خويش شهادت می‎دهند، شهر از هياهوی گنگ تباهی نجات می‎يابد، و کلام جسدی بادکرده نيست که بر سينه‎اش نوشته باشند: مجهول‎الهويه. هزار سال شعر پارسی با شاعرانش باليد، اما با جامعه چه کرد؟ دستاورد حفظ کردن کلام موزون برای مردم چه بود جز تکرار همان کلام زيبا که رودرروی يکديگر غزل خواندند و قصيده شنيدند؟ می‎دانيد؟ جامعه ياد گرفت شعر حفظ کند، ادبيات بلغور کند، و در پس آن شفاهی ماند، افواهی شد، دروغ گفت، رياکار شد، شايعه ساخت، دو رو شد، بی‎مسئوليت حرف زد، و روز بعد حاشا کرد. نمی‎خواهم بر جايگاه رفيع شعر پارسی خللی وارد آورم، می‎خواهم از جامعه‎‎ای شفاهی در درازای تاريخ بگويم. جامعه‎ای که به سادگی فروغ را فاحشه می‎خواند، جمعيتی که به آسانی سعيدی سيرجانی را سرسپرده می‎ناميد، و برادری که به‎خاطر سی و چهار هزار تومان سر برادرش را می‎بريد. آيا کسی هست که بار آن‎همه ستم را بر دوش بگيرد؟

فضای موجود در مجموعه‎ی وبلاگ‎ها پيش و بيش از هر چيز، انسانی است، نه سياسی. و اين را همه‎شما می‎دانيد که انسان موجودی است سياسی. اما تلاش شما برای جلوگيری از اعدام زنی در بند، انسانی است. تقلای شما برای آزادی يک روزنامه‎نگار، انسانی است. آنچه از زندگی می‎نويسيد، انسانی است، هرچه از عشق می‎گوييد، انسانی است. آه خدای من! حضورتان، انسانی است. شعرتان، شورتان، افشاگری و شعورتان، انسانی است. شما به سياهچاله‎ها نور می‎تابانيد، شهرهای ما را تصوير می‎کنيد، از کودکان محروم می‎نويسيد، از قهرتان با خدا می‎گوييد، از زلزله، کارتن‎خواب‎ها، نوزاد سر راهی، برف، تئاتر، زن، ادبيات آرکائيک، ادبيات کوچه، تماميت ايران، موزيک، باران، عشق، مرد، استقلال، شعر، کودک، گرانی، نان، حقوق بشر، زندگی، سياست، دروغ، دروغ، دروغ.

شما چهره‎ی دروغ را افشا می‎کنيد، شما جامعه را از شفاهيات نجات می‎دهيد، امضا می‎شويد، چهره و نام می‎شويد. حرف نمی‎زنيد، می‎نويسيد. گاه می‎ترسيد، نام مستعار می‎شويد، گاه به خطر می‎افتيد، باز می‎نويسيد، نمی‎ترسيد، فواره می‎زنيد، از خاک به افلاک. و من نويسنده‎ی هم‎عصر شما به شما می‎بالم. و آنچه می‎خوانم حالا ممهور به مهر شماست. می‎دانيد؟ ما در مکان نزيسته‎ايم، در زمان عبور کرده‎ايم. يک انقلاب و يک جنگ و هزار بلا را از سر گذرانده‎ايم. دنبال هر سياستمداری بع‌بع‎کنان راه نمی‎افتيم، ويژگی نسل شما، و کار من سرکشی و اعتراض است؛ اعتراض به وضعيت موجود برای رسيدن به وضعيت موعود.

يادتان باشد که ايران شاهد بلايای بزرگی بوده است، سياهی جنگ‎، خون پاشيده بر ديوار، چرکی آنهمه خباثت، و دويدن رنگ در رنگ. اما رنگ غالب ما فيروزه‎ی گنبدهای ماست که هزار سال در نهايت زيبايی و قدرت و شهامت از ميان رنگ‎ها سر بر کشيده، با هر رنگی رنگين نشده، و نام و نان نيالوده، و سرافراز مانده است. من تداوم انقلاب فيروزه‎ای وبلاگ‎نويسی را به شما تبريک می‎گويم، و از شما می‎خواهم بر معرفت حرفه‎ای پای فشاريد.

با مهر و احترام ـ عباس معروفی ـ برلين/ جمعه نهم ارديبهشت 1384
***************************
گفت استاد مبر درس از یاد
یاد باد آنچه به من گفت استاد

برچسب‌ها:

امریکا عامل استقلال ایران
تعجب نکنید. قرار نیست تحلیل‌های پیچیده ارائه شود. خیلی ساده با استناد به مطلبی تاریخی موضوع را ثابت می‌کنم.
************
در اولین کتاب تاریخی که در مورد تاریخ ایران در قرن بیستم نوشته شده از سرگئی ویته وزیر دارایی روسیه بعنوان "دشمن استقلال ایران" نام برده شده است. از مهمترین دلایلی که برای این دشمنی ذکر شده تلاش ویته برای عبور دادن خط لوله‌ی نفت باکو از ایران و اتصال آن به خلیج فارس است.
************
ویته با جذب سرمایه‌های خارجی بخصوص از فرانسوی‌ها توانسته بود اقتصاد روسیه را متحول کند. در همین زمان بود که روسیه به کشورهای مختلف از جمله ایران وام می‌داد و رئیس بانک استقراضی قدرتش از وزیر مختار روسیه بیشتر بود. او با هزینه‌ی روسیه قصد داشت این خط لوله را اجرایی کند ولی خب به هر شکل با مخالفتهای انگیس این طرح عملی نشد.
*************
بطور قطع ویته دلش برای ایران و ایرانی نسوخته و فقط می‌خواسته منافع کشورش را تامین کند اما اگر قرار باشد این شخص به دلایلی چون پرداخت وام به ایران و عبور لوله‌های نفتی از ایران دشمن قلمداد شود پس در حال حاضر باید:
کسانی که با التماس بدنبال اخذ وامهای خارجی و عبور لوله‌های نفت و گاز از ایران هستند را دشمن و امریکا را عامل استقلال ایران بدانیم؟؟ یک بام و دو هوا که نمی‌شود.