رنگـین‌کـلـآم                                        می‌رسد روزی به دست مستحق
            خُـرده‌کـلـآمهای سعید                                                       جان من! ننویس غیر از حرف حق
تناقضات مهم
نمونه هایی از تناقضات مهم که روزانه با آن مواجهیم:
قیمت نفت بالا می رود ولی مردم فقیرتر می شوند.
متخصصان بیشتر می شوند ولی مشکلات بیشتر می شود.
داروها بیشتر می شوند ولی سلامت کمتر می شود.
غذاها بیشتر می شوند ولی تغذیه کمتر می شود.
واعظان بیشتر حرف می زنند ولی کمتر به حرفهایشان عمل می کنند.
قضات بیشتر می شوند ولی عدالت کمتر می شود.
کتابها بیشر می شوند ولی کتابخوان کمتر می شود.
تولید کنندگان بیشتر زحمت می کشند ولی کمتر سود می برند.
واسطه ها هیچ زحمتی نمی کشند ولی بیشترین سود را می برند.
مساجد بیشتر می شوند و نمازخوان ها کمتر می شود.
درآمدها بیشتر می شوند ولی قدرت خرید کمتر می شود.
ارزش مال بالا می رود و ارزش جان پایین می رود.
چادرها جلوی دانشگاه آزاد به سر میروند و برعکس موقع خروج به درون کیف خانمها میرود.
قاتلها و دزدها ول می چرخند ولی اندیشمندان و وبلاگ نویسها اعدام و زندانی می شوند.
درسهایی از زندگی
در زندگی، متضادِِ شجاعت، ترسو بودن نیست.
متضاد شجاعت پیروی کور کورانه و کپی کردن روش زندگی دیگران است.
ممکن است سالهای برگشت ناپذیری را صرف «پیروی از دیگران» کرده باشید در صورتی که از این مسئله غافلید که همان افراد در حال «تقلید از خود شما» هستند!!
چه چیزی باعث می شود که در زندگی، رفتارها و نوع تصمیم گیری و دیدگاه هایمان کپی برداری از دیگران باشد؟
چرا اگر دوستان ما تحصیلات خاصی دارند یا جای خاصی زندگی می کنند یا کارهای دیگری در زندگی شان انجام می دهند ما هم باید همان کارها را بکنیم؟
شاید بهتر باشد راه و روش مطلوب و فراخور نیازهای روحی و شخصیتی خودمان را در زندگی پیش بگیریم.
حیف نیست زیبایی و تقدس زندگی با این پیروی های کور کورانه به عذاب و ناراحتی تبدیل شود!؟
سلام بهار
سلام بهار
خوب شد باز تو را می بینم
راستی از ننه سرما چه خبر؟

شب چهار شنبه پیش، آتش آ هسته به من کرد سلام
چه سلام گرمی!!!
شب که از نیمه گذشت
باغ، چادر به سرش کرده نشست
شبنم از دور تماشا می کرد
چمدان باز کن ای تازه سفر برگشته
جامه سبز برای چه کسی آوردی؟
چقدر عطر درون چمدانت داری!!!
ابر زیبای سپید، بغض کرده ست تو را می نگرد
دل او را نشکن
شب یلدا که گذشت
گر چه شب، شیک ترین جامه خود را پوشید
من به او می گفتم، که تو خواهی آمد
راستی می دانی
باغ در خواب زمستانی خود
شوق دیدار تو را در سر داشت
تا که با زنگ تو در باز کند!!!
گل یخ ماند که تا مژده دهد
تا سلامی دیگر، تو در اندیشه گل، خواهی ماند
سرو در زیر هجوم آن برف، شاخه بشکست ولی
حسرت خم شدن سر، به دل برف گذاشت
تو سلامت عید است
وه چه آغاز قشنگی داری
از سلام تو، دل باغ شکفت
یاس خود را گم کرد، شبنم از شوق گریست
مادرم، هفتمین سین اش را، با صمیمیت همسایه
چه قسمت می کرد
زن همسایه سلامی می داد
با تبسم سمنو را می برد
سکه نو که پدر می آورد
دل ما را می برد
عید در خانه ما، عشق منزل می کرد
خواهرم می خندید، مادرم می خندید
همه می خندیدند

آه ای تازه بهار
روح این باغچه از بودن توست
تو، به لبخند، دل سردِ زمین آب کنی
تو، دل شب پره را گرم کنی
چشم در چشم شقایق دوزی، گونه اش سرخ کنی
بلبل از شوق تو سر مست شده ست
پنجره، رو به این وسعت جادویی تو باز شده ست
باغ، افسرده، ز سرمای زمستان در خویش
شمد سبز تو، آرامش باغ...
تو به آرامی یک رویش سبز
تو به آرامش رویایی خواب
به دل باغچه مان راه کنی
و تکانی آرام و نوایی دلچسب
سر به گوش گل آلاله به نجوا گویی:
باغ، برخیز که من آمده ام
من بهارم
آن که همواره تو یادش بودی
آن که در خواب زمستانی سرد
چشم در راه سلامش بودی
عشق فرمان داده است
بعد از آن خواب زمستانی و برف
روح در کالبد سرد شما من بدمم...

فصل سرما که گذشت
یاد آرید از آن شاخه بشکسته بید
یادی از غنچه آن گل، که هرگز نشکفت
و همه گلهایی، که ندیدند بهار
و بدانید، زمستانی هست
و بدانید اگر
سر آن فصل یخ آلوده، به بازوی بهار
دامن سبز بهار
بعد از آن قرمز و زردی، بشود تور سپید

در گشایید به بیداری این فصل بهار
شاید این فصل بهار
فصل دلدادگی و رویش خاک
شاید این فصل بهار
فصل بیداری دلهای شماست
**************
کیوان شاهبداغی
**************
هر روزتان نوروز ************** وبلاگتان به روز
پیروزی بر لشکریان غم
زردی من از تو
سرخی تو از من
*************
بچه های محله از صبح هیزم جمع کرده اند. به محض تاریک شدن هوا شعله ها به هوا بر می خیزند. دسته دسته افرادی که اغلب نوجوان هستند شادی کنان از روی شعله ها می پرند. زردی من از تو / سرخی تو از من. و بعد با تمام وجود ترقه ها را به زمین می کوبند. انگار که می خواهند با این ترقه تمام غم و غصه ها را منفجر کنند. دود و صدای ترقه ها فضای محله را جنگی می کند. بعد همه با هم شعرهای شاد می خوانند، دست می زنند، می رقصند و پیروزی بر لشکریان غم و اندوه را جشن می گیرند.
پیدا کن پرتقال دزد را؟
ای امریکا تو خیلی بدی برای اینکه من همین الان در حال خلوت دل! فهمیدم پرتقال و لیمو شیرین های ما را بوسیله ماهواره های بارکش می دزدی و در انبارهای فضایی ذخیره می کنی بعد بجاش با هواپیماهای بدون خلبان ویروس آنفلونزای «پرلیموتقال» را پخش می کنی تا همه مریض شوند و هی بلرزند و بِتَبَند (تب کنند) و هر لحظه لیموشیرین و پرتقال درخواست کنند.
اگر این توطئه را نمی کردی هیچوقت قیمت پرتقال از 300 به هزار تومان نمی رسید و لیموشیرین هکذا. این توطئه را تو هر ساله در همین ایام به اشکال مختلف می چینی و ما هم طبق معمول با بی خیالی خنثی می کنیم.
ای امریکای دزد باید بدانی ما از بس توطئه خنثی کرده ایم خودمان هم خنثی شده ایم و دیگر برایمان فرقی نمی کند که مثلا فلان میوه یا فلان جنس قیمتش یک شبه دو -سه یا پنج برابر بشود. مهم فقط این است که توطئه های تو را در نطفه خفه کنیم که می کنیم. اگر هم تو وجود نداشتی حتما یقه اسرائیل را می گرفتم چون اسرائیل هم پرتقال دزده.
اگر توطئه های شما نبود مسئولین خدمتگزار سهمیه پرتقال را درب منازل به مردم تقدیم می کردند. مثل پول نفت. و کمیته امداد هم با فراغت و دست پر به مستضعفین در اروپا و کانادا رسیدگی می کرد. کارمندها هم مجبور نبودند فقط برای قبضهای چهارگانه کار کنند.
در پایان از مسئولین محترم که شبانه روز برای غنی سازی اورانیومهای مستضعف تلاش می کنند سپاسگزاریم. اجرتان با مُغّنی
برخی از وبلاگ نویسان در مطالبشان اشاره ای به کتاب پر محتوای «قلعه حیوانات» اثر جورج ارول می کنند. از طرفی ممکن است کسانی این کتاب را نخوانده و یا به هر دلیلی بدان دسترسی نداشته باشند. برای رفع این نیاز و دسترسی مجازی به کتاب علاقمندان می توانند متن کامل کتاب را شامل یک فایل ورد با حجم 323 کیلو بایت از طریق لینک بالا -عنوان- داونلود کنند.
************
آقای جونز مالک مزرعه مانر به اندازه ای مست بود که شب وقتی در ِمرغدانی را قفل کرد از یاد برد که منفذ بالای آن را هم ببندد. تلو تلو خوران با حلقه ی نور فانوسش که رقص کنان تاب می خورد سراسر حیاط را پیمود، کفش را پشت در از پا بیرون انداخت و آخرین گیلاس آبجو را از بشکه ی آبدارخانه پر کرد و افتان و خیزان به سمت اتاق خواب که خانم جونز در آنجا در حال خر و پف بود، رفت. به محض خاموش شدن چراغ اتاق خواب، جنب و جوشی در مزرعه افتاد. در روز دهان به دهان گشته بود که میجر پیر، خوک نر برنده جایزه ی نمایشگاه حیوانات، شب گذشته خواب عجیبی دیده است و می خواهد آن را برای سایر حیوانات نقل کند. مقرر شده بود به محض اینکه خطر وجود آقای جونز در میان نباشد همگی در انبار بزرگ تجمع کنند. میجر پیر (همیشه او را به این اسم صدا می کردند، گر چه به اسم زیبای ولینگدن در نمایشگاه شرکت کرده بود) آنقدر در مزرعه مورد احترام بود که همه حاضر بودند ساعتی از خواب خود را وقف شنیدن حرفهای او کنند.
در یک سمت طویله ی بزرگ در محل مرتفع سکو مانندی میجر در زیر فانوسی که به تیر آویزان بود روی بستری از کاه لمیده بود....
ایام به کام